تقدیم می شود به علیرضا روشن
همه چیز به جز یکی دو شوخی بی مورد، چند لاف گزاف، چند دروغ شاخ دار و یک تاخیر نگران کننده خوب پیش رفته بود اما موضوع پیش آمده به کلی داشت شیرازه ی جشن را از هم می پاشید. یک نفر (و بی شک یکی از حاضران) چسیده بود و بوی تیز آن داشت مثل آفتاب تموز عرق بر پیشانی جمع می نشاند.
نوکِ شک مثل سیخ توی مغز استخوان مهمانی فرو رفته بود.
چند دقیقه ای بعد از کشف همگانی ماجرا، نیلو (که آدم ها به مناسبت تولد او آنجا بودند) برای انحراف فکر و مشام، از خان عمو پرسید: عمو جان سالاد می خوری؟
و خان عمو جواب داد: نه، فقط پنجره ها رو باز کن.
یخ مهمانی با همین جمله شکست. ناصر، منصور، صابر و مسعود (دایی های نیلو) پچ پچی کردند و با صدای بلند خندیدند. پوری خانم (مادر نیلو که از دم صبح بساط بزم شب را تدارک دیده بود) گفت: همچین چیزی توی فامیل ما سابقه نداشته...
بغضش ترکید، از میان چهره های معصوم و موجه مهمانان گذشت و چپید توی آشپزخانه.
دایی ناصر گفت: من چند بار گفتم جشن رو تو فضای باز برگزار کنید. نگفتم؟
حاج آقا (پدر نیلو) گفت: هر که از زیر به در کند از رو خبر کند آقاجان
دایی ناصر گفت: فرض که این فرضیه صحیح... اول خان عمو خبر کرد. نکرد؟
خان عمو که حس شنوایی اش به تیزی حس بویایی اش نبود جرعه ای دوغ نوشید و چیزی نگفت. پسر خان عمو گفت: فدای سرش. بزرگ خاندانه... حتی می تونه بیاد برینه به هیکل تو...
دایی ناصر خندید و گفت: تعفن اعصابتو تحریک کرده جوون. دست پدر رو هم بگیر و برو هوایی بخور.
زن خان عمو از دایی ناصر معذرت خواهی کرد.
دایی مسعود از پسر خان عمو پرسید: از کجا معلوم که کار خود شما نبوده؟!
پسر خان عمو گفت: می تونی بیای کونمو بو بکشی
دایی ها، صابر و منصور و مسعود بلند شدند و رفتند سمت او. یکی دستش را گرفت، یکی پاهایش را و دیگری شلوارش را کشید پایین. پسر خان عمو تقلا می کرد. نیلو جیغ می کشید. زن خان عمو عذر خواهی می کرد.
دایی صابر گفت: می خوای لختت کنم بچه؟ بکشم پایین این شورت مامان دوزو؟ بکشم؟ بکشم پایین که راز عقب و جلوت فاش بشه بچه؟
زن دایی ها خندیدند.
حاج آقا نعره زد: بس کنید آقاجان، ختم کنید این مضحکه ی چاله میدونی رو... ژله بفرمایید، موز، شیرینی...
دایی ها پسر خان عمو را رها کردند.
حاج آقا ادامه داد: حیف از این خرج و تشکیلات که فدای یه سوراخ شل شد. حیف از این سفره ی چرب و چیل که ماسید... بفرمایید شکلات، سیب...
زن دایی ها خندیدند و مشغول صرف شیرینی شدند. پوری خانم برگشت توی جمع.
خان عمو گفت: بد نیست یکی یه قصه ای تعریف کنه...
سکوت حس بویایی جمع را تشدید کرده بود.
خان عمو به دایی ناصر اشاره کرد و گفت: شما شروع کن که قصه سازتری...
دایی ناصر: یک روز با عیال نشسته بودیم توی اتاق که یکهو بوی بدی بلند شد. یکی از ما چسیده بود و البته چون توی اون اتاق فقط ما دو نفر بودیم خوب می دونستیم که کی مقصره و کی بی گناه. پس نمی شد چیزی رو پنهان کرد... توی جمع های دو نفره، حل این مسئله با طرح مسئله تو یه لحظه اتفاق می افته. یکی مقصر بود و بی گناه می خواست برای حفظ احترامات، خودشو به نفهمیدن بزنه اما طرف دست و پاشو گم کرده بود و مدام حر ف های عاشقانه می زد. همین معاشقه ی بی موقع داشت رابطه رو سیاه می کرد. می شد کار دیگه ای کرد؛ صادق بود و اعتراف کرد چون این کینه ی معلق تو فضا با وزش نسیمی از بین می رفت. اما مقصر صادق نبود و اعتراف نکرد. بی گناه ناگهان عصبی شد و گفت: تو چسیدی، نگو نه...
مقصر زد زیر گریه و گفت: اگه یه بچه داشتیم همه چیز فرق می کرد...
بله، یه شخص سوم معادله رو پیچیده می کنه. من ترجیح می دم تو یه جمع دو نفره مقصر باشم اما وارد معادلات یه جمع سه نفره نشم.
نیلو، پوری خانم و زن دایی ها اشک هایشان را پاک کردند.
پسر خان عمو گفت: چند روز پیش من یه خواب بد دیدم. یه کابوس... (سکوتی طولانی) یه کابوس واقعی: توی یه اتاق تنها بودم که یه بوی بدی بلند شد. خفه کننده بود. اتاق چهار تا دیوار بلند داشت بدون هیچ دری و پنجره ای. یه نفر چسیده بود اما کار من نبود و توی اتاق به جز من هیچکس نبود. پس چه کسی توی اون اتاق با دیوارهای بلند...
نتوانست ادامه بدهد و گریه اش گرفت. دایی ها یک به یک او را در آغوش گرفتند و بوسیدند. زن دایی ها زن خان عمو را بوسیدند.
خان عمو گفت: چه جشن با شکوهی شد جشن امشب!
حاج آقا گفت: واقعا چه اهمیتی داره آقاجان، چه اهمیتی داره که بفهمیم کی خطاکاره! بیاید به هم قول بدیم که دیگه این ماجرا تکرار نشه... بیایید دیگه توی مهمونی ها...
پوری خانم اشکش را پاک کرد و گفت: من می رم کیک رو بیارم
و رفت. خان عمو دست حاج آقا را گرفت. جمعیت یکی یکی آمدند و دست گذاشتند روی دست حاج آقا. زن خان عمو از همه معذرت خواهی کرد.
پانوشت:
داشتم این متن را تایپ می کردم که بادی بی نظیر، سقفِ ایرانیتی انبار روی بام را بلند کرد، بُرد ۳-۴ متر آنورتر و رها کرد. این را نوشتم تا خواننده (که نویسنده ی دوم داستان است) شاید در آن رمزی ببیند و این دو ماجرای موازی را در خور تاویلش یابد.

