تبليغاتX
موز ماهی
 

موز ماهی
[جانوریست که زیاد می خورد]


 

نقل است از خاتمُ الفلاسفه ارسطو که از افلاطون ( روُحي فِدا ) شنیده است که سقراط ( سَلامُ الناس عَلیه ) فرموده: ازدواج کن که اگر همسر خوبی داشته باشی نیکبخت می شوی و اگر همسری بد، فیلسوف خواهی شد...

متأسفانه بنده فکر می کنم دارم نیکبخت می شوم.


+ به قلم یونس لطفی در  دوشنبه 1387/01/26 ، ساعت 2:0  | 



 

این نوشته به تمامی تقدیم می شود به دخترک اوریجینال که این قالب ناب را داد به ما

 

مرد اندیشید: نرسیدن احتمالی به آن سمت خیابان بهتر از ایستادنِ قطعی در این سمت است.

سیگاری گیراند. ماشین ها تنگاتنگ و تند می گذشتند. مرد پک عمیقی به سیگار زد، به سرعت از عرض خیابان گذشت و به سمت دیگر رسید.

ایستاد و اندیشید: چه بازیِ شیرینی؛ گذر از عرض خیابان با سیگار... آنچه یک بار می شود، بار دوم هم خواهد شد.

و در خود اشتیاق شدیدی برای ادامه ی بازی حس کرد. سیگارش را تا ته کشید، سیگار دیگری گیراند، دود را فرو بلعید و دوید. در آن سمت خیابان دود را پوف کرد و اندیشید: اینکه حالا من زنده ام یک تصادف است. اصل این است که من در تقاطع عرض و طول له شوم... اما هیچ دویی نیست که سه نشود... چرا مشتاق ادامه ام؟ و از این بازی چه می خواهم؟ می توانم بایستم و سیگارم را بکشم... نه، یک بار دیگر فقط... برای آخرین بار

نگاهی به ماشین ها انداخت: من پشه ام در برابر فیل

تن اش لرزید: یک بار دیگر گذر خواهم کرد و به یقین چیزی قطعی رخ خواهد داد؛ رسیدن به آن سمت یا نرسیدن...

سیگاری گیراند، پاکت سیگار، قوطی کبریت و بسته ی آدامس را گذاشت روی زمین و گفت: می گذرم... برای گذر اقدام می کنم... یا در پهنای این جاده در میان خشم ماشین ها خواهم ماند تا ابد و تا ابد با همین یک نخ سیگار سَر خواهم کرد... یا عرض را گذر خواهم کرد که اگر کار به سلامت انجامد، در آن سمت خیابان ( و همه ی سمت ها ) سیگار را ترک خواهم کرد.

دود را به تمامی تو داد.

 

پانوشت:

پاسکال گفته است: تمام تاریخ از آنجا آغاز می شود که مرد نمی تواند بنشیند توی خانه.

 


+ به قلم یونس لطفی در  جمعه 1387/01/23 ، ساعت 19:20  | 



 

 

سرمه دان

خریده شده به سال ۱۳۰۹ از تبریز توسط "حاج آقا لطفی" پدربزرگم

متعلق به "گل گز خانوم رنجبر" مادربزرگم

 

مادربزرگم درست سر ساعت 6:30 صبح 17 فروردین 1373 به چشمانش سرمه کشید و ناگهان خیره شد به سقف.

گفت: «عطش دارم. یه نوشابه ی خنک برام بگیرید.»

همیشه عطش داشت برای نوشیدن نوشابه ی خنک. رفتند نوشابه بگیرند. توی لیوان یخ ریختیم و نوشابه رسید اما...

یک دقیقه کم آورد گل گز خانوم. فقط یک دقیقه...

سر ساعت 6:43 صبح 17 فروردین 1373، ما همگی با هم، گل گز خانوم را جا گذاشتیم توی قطعه ی 71، ردیف 8 بهشت زهرا

و او همه ی نوشابه ها را جا گذاشت برای ما.

 

شعر زیر در اندوه همان روزها نوشته شد:

 

مادربزرگ مرد

بی که بنوشد یک دلِ سیر نوشابه ی خنک

                                                       در ظلّ تابستان

مادربزرگ مرد

                 بی پایان...

 


+ به قلم یونس لطفی در  دوشنبه 1387/01/19 ، ساعت 3:0  | 



روزنویس فروردین ماه سال 1384 از دفترچه خاطراتِ دوستم میم.میم: 

 

1/1/84: شیفت. سال تحویل توی اداره بودم و در اتاقم را بستم.

2/1/84: ساعت، یک ساعت رفت جلو. کاش ده سال می رفت عقب.

3/1/84: لامپ تلویزیون خانه سوخت.

4/1/84: زن عباس آقا خیلی قشنگ است.

5/1/84: یک بسته چای گلستان 2000 تومان- 3 عدد نوشابه خانواده 1800 تومان- پفک.

6/1/84: روز امانت گرفتن تلویزیون سیاه و سفیدِ 14 اینچ ِ بلر از عباس آقا تا عید را سر کنیم.

7/1/84: روز جناق شکستن با عباس آقا سر پیراهن.

8/1/84: مادر و پدر آمده بودند. من شیفت بودم.

9/1/84: مهمان بودیم. امروز پرم از موز و پسته و پلو. شب را با عیال می خوابم.

10/1/84:

11/1/84: دیروز را کامل خواب بودم.

12/1/84: حالم بد است. کاش زن عباس آقا زن من بود، زن من زن عباس آقا.

13/1/84: روز طبیعت

14/1/84: پفک.

15/1/84: عیال رفته پایین توی تلویزیون رنگی ِ خانه ی عباس آقا سریال ببیند.

16/1/84: باید حواسم را جمع کنم. عباس آقا خیلی موذی است.

17/1/84: دو سه تا پرونده توی اداره گم شده.

18/1/84: باید یکی از پیراهن نوهایم را بگذارم کنار برای عباس آقا.

19/1/84: شیفت شب.

20/1/84: بچه مدام گریه کرد.

21/1/84: امروز حتما روزنویس های اسفند ماه را پاکنویس خواهم کرد. حتما.

22/1/84: دیشب پشت کردم به عیال و خوابیدم. کامل لخت شده بود.

23/1/84: دلم برای عیال سوخت وقتی داشت ماهی قرمز مرده را می انداخت توی سطل آشغال.

24/1/84: از لای نرده های راه پله زن عباس آقا را دید زدم. داشت پله ها را دستمال می کشید.

25/1/84: زن عباس آقا.

26/1/84:

27/1/84: به روزنویس های گذشته که برمی خورم با روزهای خالی از نوشته خیلی حال می کنم. کاش جلوی همه ی تاریخ ها خالی بود.

28/1/84: کاش جلوی همه ی تاریخ ها خالی بود.

29/1/84: کاش جلوی همه ی تاریخ ها خالی بود.

30/1/84: روز پاکنویس روزنویس های اسفند ماه.

31/1/84: عباس آقااینا شام می آیند خانه ی ما. این ماه تمام. 

 


+ به قلم یونس لطفی در  پنجشنبه 1387/01/15 ، ساعت 22:15  | 



 

 

دوستم فلان، پسر هیچکس خواسته است هفت آرزوی محال بنویسم. در اینکه هفت مورد زیر آرزوهای من است یقین کنید اما در محال بودنشان شک.

1-   آرزو می کنم عالیجناب ملک الموت بنده را تا پایان نوشتن این متن فرصت دهد.

2-   آرزو می کنم از شر مردمان بیچاره ای که جاودانگی شان به تمامی محصول آلت مبارک است در امان باشم.

3-   آرزو می کنم در زمان حیات من، ناجی ظهور کند تا ببینم چه گلی بر سر خوب ها و بدها خواهد زد.

4-    آرزو می کنم رنج من در حد توانم باشد.

5-   آرزو می کنم معشوقم در نیمه شبی سرد، لواشک آلو هوس کند و من در جستجوی این مهم، بالا و پایین شهر را زیر پا بگذارم و از بسته بودن دکان ها و دکه ها رنج بکشم و بزرگ شوم و اس.ام.اس های معشوقم را جواب دهم که هنوز هیچ و ناگهان در انتهای خیابانی (شاید در دربند یا حوالی فرودگاه) کورسوی چراغی را ببینم و اضطراب بنشیند توی تنم که این چراغ مغازه ای ست آیا و قدم به قدم نزدیک شوم و مغازه ای باز ببینم با چند نوع لواشک آلو و بخرم و برگردم نزد معشوقم و او تا ببیند بگوید: اَه، چرا از اینا گرفتی؟! لواشک کارخونه ای نخواستم از تو، من هوس لواشک خونگی کردم... و من باز بزنم به آسفالت شهر و ناگهان حس کنم ابعاد پایم توی کفش نمی گنجد و دارد چند شماره بزرگ تر می شود و بشود و در جلد کفش نگنجد و پابرهنه شوم و پابرهنه راهم را برای کشفِ لواشک آلوی خانگی طی کنم. (چه مازوخیسم جاده ای شاعرانه ای)

6-   (هنوز از ملک الموت خبری نیست) پس آرزو می کنم این مگس ِ واقعی که چند ساعتی ست واقعیتِ غمگین خلوتِ مرا به شوخی گرفته است ناگهان میان سقف و کف سکته کند و بمیرد و بگذارد بنده آرزوی هفتم را در سکوت بنویسم. (اینجور که او به آوازخوانی مشغول است و دور دماغم باله می رقصد این آرزو به حتم محال است.)

7-   از جناب مرگ ممنون می شوم (حالا که تا اینجای متن بنده را یاری کرده است) دور بنده را تا بیست و سه سال دیگر خط بکشد؛ درست تا سال 2031 که نوبل ادبیات را می گیرم.

 

پانوشت که باید بر سر نوشته می شد:

8-   آرزو می کنم دوستان عزیزم مرا ببخشند از اینکه سال نو را اینقدر دیر تبریک می گویم: در سال 87 شادیتان زیاد.

 


+ به قلم یونس لطفی در  چهارشنبه 1387/01/14 ، ساعت 1:30  |