نقل است از خاتمُ الفلاسفه ارسطو که از افلاطون ( روُحي فِدا ) شنیده است که سقراط ( سَلامُ الناس عَلیه ) فرموده: ازدواج کن که اگر همسر خوبی داشته باشی نیکبخت می شوی و اگر همسری بد، فیلسوف خواهی شد...
متأسفانه بنده فکر می کنم دارم نیکبخت می شوم.

|
موز ماهی سبز
|
نقل است از خاتمُ الفلاسفه ارسطو که از افلاطون ( روُحي فِدا ) شنیده است که سقراط ( سَلامُ الناس عَلیه ) فرموده: ازدواج کن که اگر همسر خوبی داشته باشی نیکبخت می شوی و اگر همسری بد، فیلسوف خواهی شد... متأسفانه بنده فکر می کنم دارم نیکبخت می شوم.
این نوشته به تمامی تقدیم می شود به دخترک اوریجینال که این قالب ناب را داد به ما
مرد اندیشید: نرسیدن احتمالی به آن سمت خیابان بهتر از ایستادنِ قطعی در این سمت است. سیگاری گیراند. ماشین ها تنگاتنگ و تند می گذشتند. مرد پک عمیقی به سیگار زد، به سرعت از عرض خیابان گذشت و به سمت دیگر رسید. ایستاد و اندیشید: چه بازیِ شیرینی؛ گذر از عرض خیابان با سیگار... آنچه یک بار می شود، بار دوم هم خواهد شد. و در خود اشتیاق شدیدی برای ادامه ی بازی حس کرد. سیگارش را تا ته کشید، سیگار دیگری گیراند، دود را فرو بلعید و دوید. در آن سمت خیابان دود را پوف کرد و اندیشید: اینکه حالا من زنده ام یک تصادف است. اصل این است که من در تقاطع عرض و طول له شوم... اما هیچ دویی نیست که سه نشود... چرا مشتاق ادامه ام؟ و از این بازی چه می خواهم؟ می توانم بایستم و سیگارم را بکشم... نه، یک بار دیگر فقط... برای آخرین بار نگاهی به ماشین ها انداخت: من پشه ام در برابر فیل تن اش لرزید: یک بار دیگر گذر خواهم کرد و به یقین چیزی قطعی رخ خواهد داد؛ رسیدن به آن سمت یا نرسیدن... سیگاری گیراند، پاکت سیگار، قوطی کبریت و بسته ی آدامس را گذاشت روی زمین و گفت: می گذرم... برای گذر اقدام می کنم... یا در پهنای این جاده در میان خشم ماشین ها خواهم ماند تا ابد و تا ابد با همین یک نخ سیگار سَر خواهم کرد... یا عرض را گذر خواهم کرد که اگر کار به سلامت انجامد، در آن سمت خیابان ( و همه ی سمت ها ) سیگار را ترک خواهم کرد. دود را به تمامی تو داد.
پانوشت: پاسکال گفته است: تمام تاریخ از آنجا آغاز می شود که مرد نمی تواند بنشیند توی خانه.
سرمه دان خریده شده به سال ۱۳۰۹ از تبریز توسط "حاج آقا لطفی" پدربزرگم متعلق به "گل گز خانوم رنجبر" مادربزرگم مادربزرگم درست سر ساعت 6:30 صبح 17 فروردین 1373 به چشمانش سرمه کشید و ناگهان خیره شد به سقف. گفت: «عطش دارم. یه نوشابه ی خنک برام بگیرید.» همیشه عطش داشت برای نوشیدن نوشابه ی خنک. رفتند نوشابه بگیرند. توی لیوان یخ ریختیم و نوشابه رسید اما... یک دقیقه کم آورد گل گز خانوم. فقط یک دقیقه... سر ساعت 6:43 صبح 17 فروردین 1373، ما همگی با هم، گل گز خانوم را جا گذاشتیم توی قطعه ی 71، ردیف 8 بهشت زهرا و او همه ی نوشابه ها را جا گذاشت برای ما. شعر زیر در اندوه همان روزها نوشته شد:
مادربزرگ مرد بی که بنوشد یک دلِ سیر نوشابه ی خنک در ظلّ تابستان مادربزرگ مرد بی پایان... روزنویس فروردین ماه سال 1384 از دفترچه خاطراتِ دوستم میم.میم: 1/1/84: شیفت. سال تحویل توی اداره بودم و در اتاقم را بستم. 2/1/84: ساعت، یک ساعت رفت جلو. کاش ده سال می رفت عقب. 3/1/84: لامپ تلویزیون خانه سوخت. 4/1/84: زن عباس آقا خیلی قشنگ است. 5/1/84: یک بسته چای گلستان 2000 تومان- 3 عدد نوشابه خانواده 1800 تومان- پفک. 6/1/84: روز امانت گرفتن تلویزیون سیاه و سفیدِ 14 اینچ ِ بلر از عباس آقا تا عید را سر کنیم. 7/1/84: روز جناق شکستن با عباس آقا سر پیراهن. 8/1/84: مادر و پدر آمده بودند. من شیفت بودم. 9/1/84: مهمان بودیم. امروز پرم از موز و پسته و پلو. شب را با عیال می خوابم. 10/1/84: 11/1/84: دیروز را کامل خواب بودم. 12/1/84: حالم بد است. کاش زن عباس آقا زن من بود، زن من زن عباس آقا. 13/1/84: روز طبیعت 14/1/84: پفک. 15/1/84: عیال رفته پایین توی تلویزیون رنگی ِ خانه ی عباس آقا سریال ببیند. 16/1/84: باید حواسم را جمع کنم. عباس آقا خیلی موذی است. 17/1/84: دو سه تا پرونده توی اداره گم شده. 18/1/84: باید یکی از پیراهن نوهایم را بگذارم کنار برای عباس آقا. 19/1/84: شیفت شب. 20/1/84: بچه مدام گریه کرد. 21/1/84: امروز حتما روزنویس های اسفند ماه را پاکنویس خواهم کرد. حتما. 22/1/84: دیشب پشت کردم به عیال و خوابیدم. کامل لخت شده بود. 23/1/84: دلم برای عیال سوخت وقتی داشت ماهی قرمز مرده را می انداخت توی سطل آشغال. 24/1/84: از لای نرده های راه پله زن عباس آقا را دید زدم. داشت پله ها را دستمال می کشید. 25/1/84: زن عباس آقا. 26/1/84: 27/1/84: به روزنویس های گذشته که برمی خورم با روزهای خالی از نوشته خیلی حال می کنم. کاش جلوی همه ی تاریخ ها خالی بود. 28/1/84: کاش جلوی همه ی تاریخ ها خالی بود. 29/1/84: کاش جلوی همه ی تاریخ ها خالی بود. 30/1/84: روز پاکنویس روزنویس های اسفند ماه. 31/1/84: عباس آقااینا شام می آیند خانه ی ما. این ماه تمام.
دوستم فلان، پسر هیچکس خواسته است هفت آرزوی محال بنویسم. در اینکه هفت مورد زیر آرزوهای من است یقین کنید اما در محال بودنشان شک. 1- آرزو می کنم عالیجناب ملک الموت بنده را تا پایان نوشتن این متن فرصت دهد. 2- آرزو می کنم از شر مردمان بیچاره ای که جاودانگی شان به تمامی محصول آلت مبارک است در امان باشم. 3- آرزو می کنم در زمان حیات من، ناجی ظهور کند تا ببینم چه گلی بر سر خوب ها و بدها خواهد زد. 4- آرزو می کنم رنج من در حد توانم باشد. 5- آرزو می کنم معشوقم در نیمه شبی سرد، لواشک آلو هوس کند و من در جستجوی این مهم، بالا و پایین شهر را زیر پا بگذارم و از بسته بودن دکان ها و دکه ها رنج بکشم و بزرگ شوم و اس.ام.اس های معشوقم را جواب دهم که هنوز هیچ و ناگهان در انتهای خیابانی (شاید در دربند یا حوالی فرودگاه) کورسوی چراغی را ببینم و اضطراب بنشیند توی تنم که این چراغ مغازه ای ست آیا و قدم به قدم نزدیک شوم و مغازه ای باز ببینم با چند نوع لواشک آلو و بخرم و برگردم نزد معشوقم و او تا ببیند بگوید: اَه، چرا از اینا گرفتی؟! لواشک کارخونه ای نخواستم از تو، من هوس لواشک خونگی کردم... و من باز بزنم به آسفالت شهر و ناگهان حس کنم ابعاد پایم توی کفش نمی گنجد و دارد چند شماره بزرگ تر می شود و بشود و در جلد کفش نگنجد و پابرهنه شوم و پابرهنه راهم را برای کشفِ لواشک آلوی خانگی طی کنم. (چه مازوخیسم جاده ای شاعرانه ای) 6- (هنوز از ملک الموت خبری نیست) پس آرزو می کنم این مگس ِ واقعی که چند ساعتی ست واقعیتِ غمگین خلوتِ مرا به شوخی گرفته است ناگهان میان سقف و کف سکته کند و بمیرد و بگذارد بنده آرزوی هفتم را در سکوت بنویسم. (اینجور که او به آوازخوانی مشغول است و دور دماغم باله می رقصد این آرزو به حتم محال است.) 7- از جناب مرگ ممنون می شوم (حالا که تا اینجای متن بنده را یاری کرده است) دور بنده را تا بیست و سه سال دیگر خط بکشد؛ درست تا سال 2031 که نوبل ادبیات را می گیرم. پانوشت که باید بر سر نوشته می شد: 8- آرزو می کنم دوستان عزیزم مرا ببخشند از اینکه سال نو را اینقدر دیر تبریک می گویم: در سال 87 شادیتان زیاد.
|