تبليغاتX


موج سبز آزادی

موز ماهی سبز
 

موز ماهی سبز
[جانوریست که زیاد می خورد ]


 

نامه ای که دوستم میم.میم به تاریخ بیست و پنجم شهریور هزار و سیصد و هشتاد و چهار، بعد از یک نشستِ نسبتا بلندِ دوستانه برایم نوشت:

 

دوستِ دلسوز من، یونس

از دیدار مجددت خوشحال شدم که دیدار تصادفی دوستی مثل تو در هیاهوی میدان انقلاب برای من اتفاقی به حساب می آید که باید خوش یمنش بدانم و هست. آن روز تو پول چای و سیگار را حساب کردی و در عوض من چیزی ندارم به جز قصه ای کوتاه که می نویسمش و در آخر خواهم گفت که این قصه برای چه نوشته شد. پس تو ای مخاطب خصوصی من، نامه ام را با بزرگواری تا ته بخوان که حتی اگر قصه ساز خوبی نباشم، رسم بدهکاری را خوب می دانم.

درست یک ماه و نیم است که به توصیه ی یکی از دوستان ( که آکواریوم باز متعهدی ست و در مکالمه ی با او، صحبت از هر کجا که آغاز شود در نهایت به نرخ روز ماهی های آب شیرین ختم می شود ) سه ماهی قرمز عید را با تُنگِ تَنگشان گذاشته ام توی یخچال، چون این ها ماهی آب های سردند ( این را دوستم گفته ) و من برای مراقبت از ماهی هایم تنها کاری که کرده ام همین است و برای این که تنها همین نباشد هر زمان کاری توی یخچال دارم، نگاه پدرانه ای هم به تُنگ و محتویاتش می اندازم. این ها مقدمه بود دوستِ من و قصه از اینجا آغاز می شود:

چند روز پیش، از مهمانی برگشته بودم و می خواستم بطری آب را بردارم که یکهو نگاهم به ماهی ها افتاد. شاید باور نکنی اما باور کن که در یک لحظه که حتی کوتاه تر از یک لحظه بود ناگهان همه چیز در جای خود ثابت شد: ماهی ها به رسم جامداتِ بی جان - شیشه ی سس، گردی پرتقال و حجم قوطی رُب - در سکونی ازلی توقف کرده بودند. هر سه، همچون بازیگران تأتر بر صحنه که ناگهان به ضرب طبلی می ایستند، آنجور که انگار توی فریم عکسی ثابت شوند، در تُنگِ خود ثابت شده بودند؛ یکی خم بود، انگار تا بخواهد مرز دیواره ی تُنگ را به طنّازی دور بزند، دستی کلید stop کنترلش را کلیک کند. یکی دیگر چسبیده بود به کف و سومی ( که سخت باور خواهی کرد ) عمود ایستاده بود به روی دُمش.

تا اینجای قصه را اگر آمده ای، باقی قصه را هم بیا دوستِ من:

در همان یک لحظه که این هر سه موجود زنده ی جامد را به تفکیک دیدم، این ها به ذهنم زد: چرا نلرزیدند آنگونه که همیشه می لرزند از باز شدن در یخچال؟ پس کو آن لرز همیشگی از فهم معصومانه ی این حقیقت که گوشت ماهی برای انسان مفید است؟!

این ها از ذهنم گذشت و حرکتی ندیدم و ناگهان چیزی در من رخ داد: کشف و ترس ( و من هر چه می کنم تک واژه ای واحد برای رساندن حس این هر دو واژه نمی یابم ). کشف کردم و ترسیدم یا بالعکس. نگاهم چرخید روی درجه ی یخچال: چهار بود و باید دو و نیم می بود.

دوستِ عزیزم گوش بده که پس از این چه بر من گذشت:

درست مثل شخصی که لیوانی در فاصله ی یک متری زمین از دستش رها می شود و ناخودآگاه، بی آنکه تصمیم گرفته باشد خم می شود و سقوط محتوم لیوان را در سی سانتی کف متوقف می کند ( هوشیاری غریب تن را ببین که که چگونه هفتاد سانتیمتر را تندتر از سرعت سقوط لیوان طی می کند )، بی انکه بدانم چه می کنم و بدانم چه باید بکنم، خم شدم، تُنگِ یخ زده ی ماهی را برداشتم، گذاشتم توی سینکِ ظرفشویی و آب گرم را باز کردم روش و ناگهان به هوش آمدم که در یخچال باز است، برگشتم، درجه را کم کردم، در یخچال را بستم و فهمیدم از لحظه ای که چشم، انجماد ماهی ها را دید تا لحظه ای که دست، شیر آب گرم را ( و نه آب سرد را ) بر روی یخ باز کرد، یک لحظه ناهوشیاری ناب، چیزی کوتاه تر از فاصله ی تماس سوزناکِ نوکِ سوزنی با شصتِ پا تا هوشیاری مغز برای کشفِ جیغ و آخ، واکنشی کوتاه تر از درد، چیزی غریزی تر از غریزه رخ داده و این ها همه کوتاه تر از تمام لحظه های کوتاه طول کشیده است و درست همین لحظه بود آن لحظه ای که مرا به لج انداخت که قاعده ی بازی ام را پی بریزم که برای زنده ماندن ماهی ها زنده بمانم و این چند ورق قرص جادویی را که با یک لیوان آب قادر است تمام این ناهوشیاری ها را زایل کند، همه را بی آنکه دلم به حال مبلغی که بابتشان پرداختم بسوزد، بریزم توی سطل آشغال.

قصه ام با بستن در سطل آشغال تمام شد و از تو که رفیق دلسوز منی می خواهم این را بدانی که من تنها به خاطر ماهی ها ادامه ی زندگی ام را انتخاب کردم ( و ایضاً به خاطر کنترل درجه ی ماهی کش یخچال ) و نه به خاطر موعظه های آن روز تو و این را به تمامی نوشتم که بدانی من هرگز مقام دوستم را تا سطح یک موعظه گر پایین نمی آورم.

 

بعدالتحریر: ( بیست و چهار ساعت بعد از نوشتن متن بالا )

هر سه ماهی زنده اند هنوز.

از تو می خواهم محتوای این کاغذ را همچون رازی مَگو، دور از دسترس نامحرم حفظ کنی که مبادا شبحی بازیگوش، کیفیت بازی مرا دریابد و ماهیتِ تصادفی آن را تغییر دهد. این اشباح دو دسته اند:

یک. اشباحی هستند که در ته دلشان بی علاقه نیستند به اینکه تن آزرده ی من، روی درجه ی هفتِ یخچال خانه یخ بزند و تمام شود.

دو. اشباح دیگر شب و روز مواظبند که به محض مرگِ هر کدام از ماهی ها، ماهی قرمز دیگری جایگزین کنند تا تن بی آزار من، بی خبر، مدیون دروغ مهرآمیزشان باشد.

یونس جان، این راز را اگر بین خودمان نگه داری، اصالتِ بازی مرگ و زندگی خود را به تو مدیون خواهم بود.

 

این عکس و نوشته ی پشتِ آن را به این نامه ضمیمه می کنم:

 

 

وسطی چارلز بوکفسکی شاعر است. خانمی که در سمت چپِ او ایستاده، مادونا و آن یکی مرد که در سمتِ راست، همان است که چندی پیش آمد ایران، سوپراستاری ست که با یقه ی تا ناف باز پیراهن جینش رفت موزه ی سینما و چندی ستاره ی وطنی با کراوات و کت وشلوار و کفش ورنی سینه خیز رفتند به استقبال ( جداً که فوق ستاره اند در عادات معاشرت و آداب پیشواز )، بگذریم؛ او شون پن است، یکی از شوهران بانو مادونا.

بوکفسکی شاعر را ببین که چه سخت چسبیده از بازوی این زن ( همان گونه که همواره بطری شراب را می چسبد ) و زن را ببین که چه سرخوشانه خود را از چنگِ شاعر بیرون می کشد تا برود و با سوپراستار درآمیزد. با او – شون پن – که می داند تمام زنان زیبای تمام شاعران، مشتاق خوردن نان و شرابِ اویند و چون این را می داند چه قُرص ایستاده است تَنگِ شاعر و چه شاداب در تصویر.

این حکایتِ من است رفیق؛ خودت قصه ی ماهی ها را و ماجرای این عکس را بگذار کنار هم و رمزگشایی کن.

   


+ به قلم ی.ل در  2008/5/15 ، ساعت 3:40  | 



تقدیم می شود به همسرم

 

هنوز با همان کفش های هفت سالگی

و به همان سادگی هنوز

                                   می دوم تا تو

و تو هنوز تشنه ی سیب های کال منی

و تو همیشه گاز می زنی بر گونه های نارس سیب

و می گویی: رسیده...

تا نشکند دلم

و نخشکد باغ

که باغ در خاک تو پا می گیرد

و سیب از آبی ها و آفتابی های تو

ای نبض رویش رویا

                        شیوا!

 


+ به قلم ی.ل در  2008/5/11 ، ساعت 1:40  | 



 

یازده فروردین هزار و سیصد و چهل و یک

امروز مهمانی داشتیم که شاید همین روزها بشود زنم. نَرمین، دختر آقای آل آقا، دوستِ رعنا. طرفِ ظهر از خانه رفتم بیرون و توی آبادی چرخی زدم. پشت کاجستان، سهراب را دیدم. تنها نشسته بود و به گل سوسن می گفت: شما.

زیر لب آواز خواندم. توی رود آب تنی کردم. آمدم خانه و جریان نرمین را به مادر گفتم. مادر گفت، لقمه اندازه ی دهانت بگیر. تو خودت خوشگلی که زن خوشگل می خوای؟!

توی آینه خودم را دیدم؛ دماغم بزرگ است و پیشانی ام کوتاه. با مشت کوبیدم به دیوار که سه تا از انگشت هایم درجا شکست.

 

...

 

سیزده فروردین هزار و سیصد و شصت

نوزده سال از آخرین یادداشت هایم می گذرد. امروز اسبِ میرزا مُرد؛ اسبِ سیاه میرزا. افتاده بود پشتِ باغ انار، باد کرده بود و دست و پایش رو به هوا بود. باران به دهانش می بارید.

امروز نوزده سال پیش، خانواده جمع بودیم کنار رودخانه اما حالا به رسم این چرخ نامراد من بی کس و تنهام. الان نشسته ام کنار رودخانه و دارم می نویسم؛ انگار توی تمام این نوزده سال، مدام همین جا لبِ رودخانه نشسته ام و گذر عمر دیده ام. من توی این نوزده سال چند بار مرده ام؟ چطور تحمل آورده ام این همه مرگ را؟

مادر مرده است. رعنا مرده است. خان آقا، عمو مراد، مش باقر، رفیع آقا، دکتر شریف، میربزرگ، میریحیی، پوران خانم، افراسیاب، معصومه، قلیچ، ملّا، حنا، زهرا خانوم، آقای جاودانی، سیدداوود، کریم، فروغ و خیلی ها، خیلی ها که خاطرم نیست و از قلم انداخته ام. پروانه رفته است تهران، شده عضو ارکستر سمفونیکِ ملی ایران؛ ویُلنسل می زند و چه خوب هم می زند. دیوارهای خانه اش هم پر است از نقاشی های سهراب...

سهراب مرده است و دیگر نیست، مثل مادر، رعنا، نرمین...

حالا فقط من مانده ام و فرخ بیچاره ی بی مادر و دسته کلید ستارخان که علی، علی حاتمی، دوست سهراب داده اش به من.

تمام.

 


+ به قلم ی.ل در  2008/5/2 ، ساعت 13:30  | 



 

هشتم فروردین هزار و سیصد و چهل و یک

دیشب کابوس دیدم: جمعیتی حلقه شده اند دور هم و یکی دارد دفترچه خاطرات من را برایشان می خواند. از خواب پریدم. چه خواب غریبی؛ انگار یکی را لخت کنی و توی بازار برقصانی اش. بی خوابی زده به سرم و آبادی عین قبرستان، خاموش است.

 

نهم فروردین هزار و سیصد و چهل و یک

تَرَکِ پشت دستهام امانم را بریده. پروانه، پریروز ده شاهی از تو جوی پیدا کرده و رفته برای دست من روغن خریده. من هم در عوض موهاش رو چل گیس بافتم.

در کل، امروز سرحال نبودم که بَست ماندم تو اتاق و کتاب "نهج الادب" تصنیفِ "نجم الغنی خان صاحب رامپوری" را مطالعه ای کردم که بسیار نوشته ی جامع و بسیار خوبی  است و یک جا تو صفحه ی سی و پنج، نکته ای راجع به مصدر داده که نمی دانستم. گفته در فارسی قدیم "تن" علامت مصدر بوده که توی فارسی امروز شده "دن". مثلاً غلطیدن که در اصل غلطیتن بوده و از جهتِ قرب مخرج، تا، به دال بدل شده که نمی دانستم.

 

دهم فروردین هزار و سیصد و چهل و یک

کله ی سحر، سهراب با کریم کوتوله نشسته بودند روی پله، پرتقال می خوردند. حاج میر آقا، تنها آمد عید دیدنی. یک ماه می شد ندیده بودمش و او به اندازه ی هزار و یک ماه پیر شده بود. آرامش خاطر نعمت بزرگی است. خواست پروانه را ببوسد، پروانه فرار کرد. گفتم بزرگ شده میر آقا، حیا می کنه. میر آقا خندید و گفت عروس خودمه. چای خورد و سفره ی دلش را باز کرد. می گفت پسرام دارن میرن شهر واسه کار. برای فخری و فرح شوهر پیدا شده از قریه ی دیگه. داریم تنها می شیم من و ظریف خانوم. کاسه ی سفالی سبزه از دست مادر افتاد و شکست. میرزا پیدایش شد. امروز تا شب نگهش داشتم و هر چه از فعل وفاعل و مفعول بود توی دستور زبان بهش گفتم. سرش داد می زنم اما به مرگ خودش توی سرش فرو نمی رود که نمی رود. می گویم در جمله ی "ماستِ من ترش نیست"، "ترش" صفتِ "ماست" نمی تواند باشد، چون فعل "نیست" ترشی ماست را  نفی می کند، همین. اما نمی فهمد همین معادله ی ساده را و عین گاو خیره می ماند به دهان آدم. می گویم سخت است میرزا؟ هان؟ سخت است؟ پس برو دکانِ بابات و نگذار ماستت بترشد. فقط اینجوری از قید این جمله رها می شوی. اشک می ریخت. سرش داد زدم و با ترکه ی گیلاس زدم روی انگشتهاش. گریه اش  گرفت و گم شد بیرون. از پنجره دیدم، سهراب اشکِ میرزا را پاک کرد و انگشتهایش را گرفت توی دستهایش. او چه فکر می کند؟ می خواهد مسیح باشد توی این روزگار ناجور چلیپا ساز؟!

چند روز پیش بیخ حیاط، این مسیح مجسم را دیدم که داشت مخفیانه دفتر چه خاطرات مرا دید می زد.

 

ادامه دارد...

 


+ به قلم ی.ل در  2008/4/30 ، ساعت 23:27  | 



 

ششم فروردین هزار و سیصد و چهل و یک

سهراب دیشب دیر آمد خانه. صبح زود رفت قریه ی بالا - ربیعان -  که لاک پشت را بیاورد. مادر با بچه ها رفتند دامنه، سر خاکِ آقاجون و حوری و رفتگان. من ماندم منتظر میرزا که نیامد. رسول را فرستادم پی اش خبر بگیرد. رفته بود شهر با مش باقر. دسته کلید ستار خان را نگاه کردم. شک دارم راست باشه. چرا شک دارم؟ زدمش به میخ دیوار. دلم گرفت. هوای آقا جون زد به سرم. یادش افتادم که داشت اتاق سهراب را آبی می کرد؛ می گفت اتاق سهراب باید آبی باشه. در اتاق را هل دادم. باز بود. رفتم تو. روسریِ پروانه تا شده روی طاقچه بود. یخدان حلب مادر را هم رویش چیت زری کشیده، گذاشته کنج اتاق و یک جفت گلاب پاش، مَشرَبه، آینه و قلمدان آقا جون را هم گذاشته رو یخدان.

چند ماهی بود که نرفته بودم تو آن اتاق. خورشید از پنجره می ریخت تو، می افتاد تو آینه و می چسبید به طاق. دیوار اتاق پر بود از کاغذ بریده های به خطِ خوش نوشته شده. چند تا از نوشته ها را برای خودم نوشتم و الان اینجا پاکنویس می کنم:

* من براستی کسی ام که فرزندم گم شده است

ولی یافتن مردان دشوار نیست

ای دوست، من نه می گریم، نه شیون می کنم و نه از تو سهمی دارم

تاریکی دو پاره گشته است و من اینجا از هر آلودگی رسته، مسکن دارم.

* همه ی چیزهای ساخته شده ناپاینده اند، رنج اند. کالبد ناپاینده است. آن چه ناپاینده است رنج است...

* به سان ژاله ای بر نیلوفر - صفحه 259 / پاشایی/ بودا

* سگ گفت: نمی گذارم از کنارم بگذری

گرگ جواب داد: نه از کنارت، بلکه از درونت می گذرم، زیرا که من گرسنه ام...

* زود باشید ببینم، دگمه های پالتوتان را ببندید راه بیفتیم - پروست / طرف خانه سوان

* مرد قدسی چون به نیروانا رسد، همواره نیکبخت و آسوده است.

* لواشک آلو، برگه ی هلو، تو شاعری یا تاجر؟؟ (که این یکی دستخطِ سهراب نبود و یکی دیگر با مِداد آن را نوشته )

* اسب حیوان نجیبی است و کبوتر زیباست.

* جگر سیاه – سبزی – شیر – گوجه – گرمک، منبع ویتامین A

جوانه گندم، ویتامین B

پرتقال – سیب – فلفل سبز – لیمو عمانی – نارنج، ویتامین C

اسفناج – گل کلم، ویتامین K

آفتابگردان، ویتامین E

نور آفتاب – تمام ماهی های دریا، ویتامین D

* چونان که پیل سِتُرگ و تناور به گونه ی نیلوفر

که چون میلش به گوشه های جنگل باشد

گلّه را ترک می گوید

به کردار کرگدن تنها سفر کن...

روی دیوار عکس یک زن را هم زده و زیرش نوشته: بزرگ است و از اهالی امروز است. آه، فروغ...

نمی شناسمش. نزدیک ظهر از اتاق آمدم توی حیاط. از بوی عود گیج بودم و روی هوا سر می خوردم؛ انگار از خلاء آمده باشم بیرون. بیخ حوض زانو زدم و سرم را کردم توی آب. چشمهایم را باز کردم. ماهی قرمز توی حوض بی تابی می کرد. یکجوری بود که تا امروز اینجوری ندیده بودمش. برایش خرده نان ریختم، آرام نگرفت.

عصر، سهراب لاک پشت را آورد. کاهو گذاشتیم جلوش نخورد. انداختیمش توی حوض، تَنگِ ماهی قرمز.

 

هفتم فروردین هزار و سیصد و چهل و یک

دستم می لرزد؛ نه، تمام تنم. ترس مثل خوره ریخته به جانم از گرگ و میش سحر که با صدای گریه ی رعنا از خواب افتادم بیرون. از صبح، زیج نشسته ام تَنگِ مادر و نمی توانم تکان بخورم. صبح، رعنا رفته توی حیاط و دیده لاک پشت دارد ماهی قرمز را می خورد. به سهراب گفتم، می بینی؟ شبیخون زده به ما این گرگ تو لباس بره. این ماره توی این لاک. سهراب گفت، من چه می دونستم؟ من نمی تونم عجایب رو پیش بینی کنم. هیچکس نمی تونه.

میرزا امروز هم آمد. تا یکی می میرد مثل مرده شور پیدایش می شود. بهش گفتم، برو میرزا، برگرد خانه ات. تو هنوز توی ماضی و مضارع مانده ای. تو خیلی چیزها نمی دانی. هنوز قاعده را نمی فهمی، چطور استثنا را به تو شرح دهم! اگر بگویم جَخ امروز چه رویدادی شده گه گیج می شوی عینهو گوساله توی گِل. میرزا گریه کرد. من لاک پشت را با کلنگ له کردم. مادر دارد نماز وحشت می خواند.

 

ادامه دارد...

 


+ به قلم ی.ل در  2008/4/30 ، ساعت 1:50  | 



 

چهارم فروردین هزار و سیصد و چهل و یک

آفتاب نزده بود که با جیغ یک زن از خواب پریدم. به تاخت آمدم بیرون. جیغ خاتون بود. حوری مُرده اما هیچکس نمی داند چرا. شب خوابیده و سحر پانشده از خواب و مُرده. رعنا و پروانه داشتند خودشان را می کشتند. کله ی صبح میرزا آمد برای درس. گفتم نمی بینی مصیبت رو؟ می فهمی مصیبت یعنی چی یا نه؟ نمی فهمی؟ می دونی وقتی یک دختر قشنگ می میره چی می شه؟ گریه ام گرفت. میرزا هم زد زیر گریه و زود برگشت خانه شان. امروز سهراب گریه نکرد. حتی یک کلمه هم نگفت. علی گریه کرد. دم عصر سهراب رفت علی را برساند سر جاده که برگردد تهران. تا همین الان که ساعت یازده شب است گیر ختم حوری بودیم. مادر مانده پیش خاتون. پروانه کنار من خوابیده و رعنا دارد تو حیاط زوزه می کشد.

مرگ چه بد چسبیده به خانه ی ما، چه نزدیک شده. شاید پشت همین صفحه یا نکند حتی نرسم به نقطه ی آخر این خط.

 

پنجم فروردین هزار و سیصد و چهل و یک  

ملّا را سر خاک دیدم. فاتحه می خواند و بودنش مثل بادِ بعد از طهارت ضدّ حال بود. گفتم ملّا نمی آیی آنطرف ها. خودش را جمع کرد و به دو دور شد. قوام داد زد بگیرید داماد رو! بقیه خندیدند. همه می گویند از روزی که با لگد از خانه کردمش بیرون، دیگر از کوچه ی ما رد نشده است. بیچاره رعنای ما، چه شازده ای خاطرش را خواسته؛ این رجاله ی نکبت که مسیرش را داده دستِ آلتِ فرتوتش. همان روز باید شکمش را می کردم سفره ی سگ.

ظهر تو حیاط همسایه با سهراب دیگ می شستیم. مش باقر وقت گیر آورده بود؛ تعارف می زد می گفت، بیایین سر شیر تازه ببرین، دوغ ببرین، کشک ناب، هر چی می خوایین. گفتم، مش باقر، دل خوش سیری چند؟ مش باقر خندید. دیدم سهراب دستش را شست و توی دفترش چیزی نوشت.

تو چُرت عصر بودم که در زدند. یک دختر آمده بود سراغ سهراب که من ندیده بودمش. غریبه بود. گفت، می خوام آقا سهراب رو ببینم. گفتم، کارت چیه؟ گریه می کرد مثل ابر باهار. می گفت می خواد به سهراب دردِ دل بگه. گفتم نیست، رفته دشت. بشین تا بیاد. مادر بغلش کرد. دختره می گفت نامزدش با یکی دیگه گذاشته رفته شهر. گفته تو زشتی. چه نامردی! گفته نمی خوامت، زشتی. پروانه روسری را روی سر دختر درست کرد. دختره گفت، نامزدش، رفتنی یه لاک پشت بهش داده. می گفت، می ترسه از لاک پشته. گفت کلّه اش شبیه ماره. می ترسه از جاش در بیاد گازش بگیره. گفتم، نترس آبجی؛ از لاک پشت ترسوتر رو زمین خدا پیدا نمی شه و گرنه سنگِ سنگینشو به دوش نمی کشید. گفتم بی آزاره. گفت می ترسم، به آقا سهراب بگید بیاد ببردش.

دختر از لاک پشت می ترسید. مادر گفت می گم.

 

ادامه دارد...

 


+ به قلم ی.ل در  2008/4/29 ، ساعت 1:30  | 



 

یکم فروردین هزار و سیصد و چهل و یک

از تو رادیویِ خان آقا فهمیدیم سال تحویل شده و افتادیم توی سال 1341 خورشیدی، بی آنکه از خورشید خبری باشد. ساعت نه و نیم صبح بود و سوز نامرد استخوان را می ترکاند. اما در عرض یک ساعت چه شد که دنیا کن فیکون شد؟!

آفتاب عین شاخ شمشاد آمد توی آسمان، داغ داغ، زردِ زرد. انگار معجزه شده باشد. مادر می گوید تو بچه گیش یک بار این جوری شده بود. می گوید بهار اگر اراده کند برای آمدن، زمستان ذلیل می شود.

دم ظهر، درخت گیلاس تو حیاط شکوفه زد؛ افرا و نارون کوچه، سرو و صنوبرهای دشت. پیچک همسایه دوید توی خانه ی ما. بته ی بابونه گل داد. لک لک های سفید، دسته دسته از روی پشت بام ها رد می شدند و می نشستند روی تبریزی ها. سارها و سهره ها رو درختِ حیاط  غوغا می کردند. سهراب از ظهر تا حالا که ساعت هشت شب است، نشسته بیخ حوض، زل زده به ماهی قرمز، کاغذ خط خطی می کند. مادر سهراب را صدا زد و آهان حالا من را. شام داریم می رویم خانه ی خاله سونا. جای آقا جون خالی. سهراب داد زد: رعنا، کفش هایم کو؟

 

دوم فروردین هزار و سیصد و چهل و یک

مش باقر با میرزا، حمیرا، رضا، رمضان، خاله سونا با بچه ها، حاجی، خان آقا با خاتون و حوری، دکتر شریف و عیال محترم، پوری خانوم، رسول، مش خانی، مهین خانوم ( سبیلش را اصلاح کرده بود )، اسفندیار و عیالش گلدسته، ساجد، دایی مالک و زن دایی زری، عمو مراد با بچه ها، دایی شمس، دایی صحبت، امین الله، نبات ( پروانه نشسته کنارم، تو یادآوری آدم ها کمک می کند )، ایران خانوم، مهوش، نه نه اسلام، مستوره، زهرا خانوم با دخترش شیوا، آذر، زنکه ی شلخته خانوم گودرزی، صفورا، هما، معصومه ( از وقتی مَردش مُرده زیباتر شده )، حنا، کاشانی، رستم، حسن سلمونی، جهانگیر، آقا رفیع ( که دمغ بود و نفهمیدیم چرا یکهو پاشد رفت )، مرزوقی با آقا زاده ها، ژاله، فتانه، سالار ( می گویم به خیالم سالار خاطرخواه فتانه شده؛ پروانه می خندد )، حاج محرم، آقا یونس و آقا زاده اش عطا، تیمور ( چشم شور کور )، آقای آل آقا با عیالش ملوک و دخترش نرمین ( یک زنبیل گوجه و قیسی آورده بودند )، آقای میکائیلیان، آقا جلال، آقای وثوق، ناصر و منصور، آقای قائم مقامی با برادرش، حاج کلباسی با حاج خانوم به اتفاق حاج آقا انصاری پیش نماز مسجد ربیعان، طرف ظهر آمدند عید دیدنی و تسلیت برای عید اول فوت آقا جون که چه عیدی، چه بهاری بی نفس آقا جون تو خانه!

با این حساب اگر کسی از قلم نیفتاده باشد همه آمده اند به جز اسماعیل، پرویز، افراسیاب، تهمینه، پوران خانوم، نیلو، بچه های جهان بی بی، حاج میرآقا و پسراش، میرسعادت، میر بزرگ ( چاو افتاده رفته راهزنی با اینکه صدای خوبی دارد )، میر صیّاد، میر یعقوب، میر یحیی و دختراش فخری السادات و فرح السادات و عیالش ظریف خانوم و چند نفر از قلم افتاده ی دیگر.

آخر شب، سهراب رفته سر جاده پیشواز دوستش که دارد از تهران می آید. از تعریف های سهراب می خورَد پسر خوبی باشد. امروز کریم کوتوله هم آمده بود.

 

سوم فروردین هزار و سیصد و چهل و یک 

سهراب و علی ( دوستِ سهراب ) نیمه های شب رسیدند خانه. دلواپس بودیم. مادر زیر باران ایستاده بود جلوی در، چشم به راه. هر دو یک لا پیراهن بودند و خیس، عین بید می لرزیدند. توی راهِ آمدن، کت و پالتوشان را داده بودند به دو جذامی آسمان جُل. مادر خشکشان کرد و رخت و لباس گرم داد بهشان. گفت، پالتوی خدا بیامرز آقاجون بود. جل اطلس به تن دریوزه! سهراب گفت، سردشون بود مادر. علی گفت، خیلی سردشون بود. من گفتم، می میری بچه، بار آخرت باشه. علی خجالت کشید. چرا مهمان را خجالت دادم من؟

ظهر، رفتم کنارشان کنج ایوان. اختلاط می کردند و چای می خوردند. گفتم، مرحبا، مرد به شما میگن؛ که نشستیم به حرف. پروانه بیخ حوض نشسته بود با ماهی قرمز بازی می کرد. علی گفت، این ماهی چرا تنهاست؟ سهراب گفت، به رسم کرگدن. نفهمیدم یعنی چی. علی از کیفش یک دسته کلید در آورد. از من پرسید ستارخان رو می شناسی؟ گفتم، بله. گفت این دسته کلید برای ستارخان بوده. از برادر زاده اش رسیده به من، من هم می دمش به شما و دسته کلید را داد به من. علی سرما خورده و سرفه می کنه.

طرف غروب، لبِ بوم کباب باد می زدم که حوری را دیدم. دختر بالغ همسایه؛ زیر نارون نشسته بود و ساکت بود. یک جوری بود، هر چه فکر می کنم نمی فهمم چه جوری.

 

ادامه دارد... 

 


+ به قلم ی.ل در  2008/4/26 ، ساعت 21:10  | 



                                                                                

 

 

نوشته ای که در پی می آید بخشی از روزنوشت های آقای منوچهر سپهری، برادر ارشد شاعر فقید، مرحوم سهراب سپهری است که به اهتمام فرزند فهیم و فرهیخته ی ایشان، آقای فرخ سپهری صورت گرفته است. قابل عرض است که اینجانب به درخواست دوست گرانقدرم فرخ، تنها در ویرایش متن این مکتوبات (که به تصدیع چند نقطه و ویرگول و تصحیح چند خطا در املاء خلاصه می شود) دخالتی ناچیز داشته ام.

                                                  

 

بیست

بیست و نهم اسفند هزار و سیصد و چهل

برفِ زمستان روی شاخه ها، بند رخت ها، بشکه ی نفت گوشه ی حیاط، رفِ پنجره ها و روی زمین مانده هنوز و آفتاب هم که بی جان است. اینطور که پیداست، مانده تا برف زمین آب شود. الان که تو اتاق نشسته ام و به نوشتن مشغول، نیمه شب است و صدای سوز سرما را می شنوم که به زور از درز پنجره می آید تو و فرو می رود در مغز استخوانم. نا سلامتی فردا عید است. اول بهار است، انگار نه انگار. خدا خودش رحم کند به درویش بی سر پناه. رحم کند به شکوفه ها، به پرستو ها که بساط کوچ بسته اند یحتمل از نا کجا آباد سرما به اینجای گرم، زهی خیال باطل. خودش رحم کند خدا. اینجوری نفت هم یخ می بندد. اینجوری بماند بازار دید و بازدید تعطیل است. عقل سالم پاهایش را دراز می کند زیر کرسی، قید صله ی رحم را می زند. صبح از مادرم خواستم علاء الدین بزرگه را بگذارد تو اتاق من، کوچیکه را ببرد اتاق سهراب. گفتم کوچیکه جانِ گرم کردن اتاق بزرگ را ندارد و یک صبح در را باز می کند می بیند منوچهرش قندیل بسته. قبو ل نکرد. گفت سهراب ضعیف است.لرز می گیرد تو سرما، می چاید. شب که آمدم تو اتاق، می بینم یک لحاف اضافه گذاشته برایم. صبح می گفت زمستان تمام شد منوچهرم، سیاهی موند به رو  ذغال. بعد دست هایم را مالید و گرمش کرد. پوست دستم مثل کویر ترک ترک شده و باز و بسته اش که می کنم از لای ترک ها خون می زند بیرون. رعنا می گوید روغن حیوانی خوب است. غروب کمی مالیدم، مفیدِ فایده نشد. طبق معمول، سهراب نشسته بود پشت پنجره، نقاشی می کرد. شالش را کیپ پیچیده بود دور گردنش و فرو رفته بود تو پالتوی آقا جون. چشمم که بهش افتاد، دست تکان داد. خونسردی اش اعصاب آدم را به هم می ریزد. مادر عید را تدارک می بیند. چند روز است با رعنا و پروانه تمام پایین بالای زندگی را تکانده اند. پروانه از همین حالا لباس عیدهایش را پوشیده، تو اتاق می چرخد. رعنا سبزه گذاشته و معلوم نیست تو این کوره ی زمستان چه وردی خوانده که بهار آمده توی آن کاسه ی سفالی کوچک. همین چند دقیقه پیش هم یخ حوض را شکسته بود، داشت به ماهی قرمز من غذا می داد. والله تو دلِ بچه ها باید پی عید گشت، نه تو تقویم و باغچه.

میرزا امروز هم آمد. سگ توی این هوا سینه پهلو می کند، میرزا چرا نمی کند، لابد از سگ، سگ جان تر است. هر چه تا این سن و سال خورده، ته نشین شده تو خیکِ هیکلش؛ دوازده سالشه، از در تو نمی آید دیلاق نره خر. دریغ از یک فندق مغز. مخ سواد ندارد. آخرش هم می شود یکی برابر پدرش، برادرهایش، خاندانش، کاسبِ ماست و محصولات لبنی. چرا نمی خواهند قبول کنند؛ مطلب تو سر عزیزشان نمی رود. به زور وجه نقد نه کسی ابن سینا می شود نه بیماری شفا. مریضی میرزا خونی ست ایهالناس. شجره نامه را برو عقب ببین به کدام قوچی، به کدام میشی ختم می شود! از کدام آخوری سرچشمه دارد این میرزا که اینقدر زبان نمی فهمد. ابله تفاوت ماضی نقلی و ماضی استمراری را نمی داند. هر گاوی می داند پنج در پنج بیست و پنج می شود. طرفِ ظهر مشدی باقر آوردش و سپردش در خانه. گفتم، مشدی پسرت برای تحصیل علم و ادب ساخته نشده، اما این عیب نیست به پیغمبر. مثل خودت مرد تجارت و ماست کیسه ای ست. می گویم رفته ام، رفته ای، رفته است؛ این ماضی نقلی. رفته بودم، رفته بودی، رفته بود؛ این ماضی مقدم، ماضی بعید. گفتم، مش باقر میرزا نمی فهمد این چیزها را. لزومش را نمی داند. شما هم نمی دانی اما از ده قریه آنورتر می آیند سراغ سرشیرت. دوغت شهره ی آفاق است؛ بد است؟ نه به پیر. این جماعت، هم شعر می خواهند هم نان. شعر پختن کار شاعر است، نان دَر آوردن کار نانوا. میرزا نانواست، ماست بند است. این را تو پیشانی اش نوشته. حالا بخواه پاکش کنی، نمی شه. بنده از ضمیر اشاره حرف می زنم، آقازاده به پنیر تازه فکر می کند. به خداوندی خدا خیرش را می گویم. می خواهی فخر تحصیلات عالیه ی بچه ات را بفروشی؟ نمی توانی. نمی رسی به آنجا. به عزیزت قسم میرزا تا اینجا هم که آمده با ارفاق آمده، با سلام و صلوات آمده.

مشدی باقر گریه کرد. گفت این بچه باید کسی شود. باید درس بخواند. تا قِرانِ آخر خرجش می کنم. برای شما که بد نمی شود؛ آموزگاری می کنید، ريالتان را می گیرید.

ساکت شدم و به مش باقر نگفتم که ریال می گیرم اما سلامتِ روانم را گذاشته ام پای این چند ريالِ بی پیر چرکِ لامصّب. مش باقر که رفت با ترکه ی گیلاس چند تا زدم کفِ دستِ میرزا. شیشه ی روغن حیوانی از دستش افتاد زمین، شکست. آورده بود من بمالم روی خشکی دستم. من چه کردم با میرزا؟ چه کردم با خودم؟

برایم سنجد آورده بود از درختِ سنجدِ خودش. دست هایش را بوسیدم و دو تومان عیدی دادم بهش. دستمزد چهار روزم را عیدی دادم به میرزا  .

 

ادامه دارد...

 


+ به قلم ی.ل در  2008/4/25 ، ساعت 3:0  | 



                                                         

 

گفت: بنده شکایت دارم آقا

پرسیدند: یعنی چه؟

گفت: یعنی موردی هست که خارج از مدار خودش می چرخد و من آن را تشخیص داده ام

پرسیدند: با چه معیاری؟

گفت: قیاس

پرسیدند: قیاس با چه؟

گفت: با آنچه در گذشته بوده... با آنچه نتیجه داده...

پرسیدند: مگر در گذشته چه بوده؟

گفت: در گذشته نتیجه می داده آقا

پرسیدند: و حالا چه؟

گفت: حالا نمی دهد آقا؛ نتیجه نمی دهد

پرسیدند: نتیجه چه بوده؟

گفت: شکایت را که بگویم، نتیجه را خود می فهمی

گفتند: فقط نتیجه را بگو

گفت: شکایت را... فقط شکایت را می گویم

گفتند: پس خفه شو

فرمود: نتیجه این است آقا... همین.

 

پانوشت:

رجوع کنید به: کالون و قیام کاستلیون/ اشتفان تسوایگ/ عبدالله توکل/ نشر مرکز ۱۳۷۶

 


+ به قلم ی.ل در  2008/4/20 ، ساعت 3:30  |