نامه ای که دوستم میم.میم به تاریخ بیست و پنجم شهریور هزار و سیصد و هشتاد و چهار، بعد از یک نشستِ نسبتا بلندِ دوستانه برایم نوشت:
دوستِ دلسوز من، یونس
از دیدار مجددت خوشحال شدم که دیدار تصادفی دوستی مثل تو در هیاهوی میدان انقلاب برای من اتفاقی به حساب می آید که باید خوش یمنش بدانم و هست. آن روز تو پول چای و سیگار را حساب کردی و در عوض من چیزی ندارم به جز قصه ای کوتاه که می نویسمش و در آخر خواهم گفت که این قصه برای چه نوشته شد. پس تو ای مخاطب خصوصی من، نامه ام را با بزرگواری تا ته بخوان که حتی اگر قصه ساز خوبی نباشم، رسم بدهکاری را خوب می دانم.
درست یک ماه و نیم است که به توصیه ی یکی از دوستان ( که آکواریوم باز متعهدی ست و در مکالمه ی با او، صحبت از هر کجا که آغاز شود در نهایت به نرخ روز ماهی های آب شیرین ختم می شود ) سه ماهی قرمز عید را با تُنگِ تَنگشان گذاشته ام توی یخچال، چون این ها ماهی آب های سردند ( این را دوستم گفته ) و من برای مراقبت از ماهی هایم تنها کاری که کرده ام همین است و برای این که تنها همین نباشد هر زمان کاری توی یخچال دارم، نگاه پدرانه ای هم به تُنگ و محتویاتش می اندازم. این ها مقدمه بود دوستِ من و قصه از اینجا آغاز می شود:
چند روز پیش، از مهمانی برگشته بودم و می خواستم بطری آب را بردارم که یکهو نگاهم به ماهی ها افتاد. شاید باور نکنی اما باور کن که در یک لحظه که حتی کوتاه تر از یک لحظه بود ناگهان همه چیز در جای خود ثابت شد: ماهی ها به رسم جامداتِ بی جان - شیشه ی سس، گردی پرتقال و حجم قوطی رُب - در سکونی ازلی توقف کرده بودند. هر سه، همچون بازیگران تأتر بر صحنه که ناگهان به ضرب طبلی می ایستند، آنجور که انگار توی فریم عکسی ثابت شوند، در تُنگِ خود ثابت شده بودند؛ یکی خم بود، انگار تا بخواهد مرز دیواره ی تُنگ را به طنّازی دور بزند، دستی کلید stop کنترلش را کلیک کند. یکی دیگر چسبیده بود به کف و سومی ( که سخت باور خواهی کرد ) عمود ایستاده بود به روی دُمش.
تا اینجای قصه را اگر آمده ای، باقی قصه را هم بیا دوستِ من:
در همان یک لحظه که این هر سه موجود زنده ی جامد را به تفکیک دیدم، این ها به ذهنم زد: چرا نلرزیدند آنگونه که همیشه می لرزند از باز شدن در یخچال؟ پس کو آن لرز همیشگی از فهم معصومانه ی این حقیقت که گوشت ماهی برای انسان مفید است؟!
این ها از ذهنم گذشت و حرکتی ندیدم و ناگهان چیزی در من رخ داد: کشف و ترس ( و من هر چه می کنم تک واژه ای واحد برای رساندن حس این هر دو واژه نمی یابم ). کشف کردم و ترسیدم یا بالعکس. نگاهم چرخید روی درجه ی یخچال: چهار بود و باید دو و نیم می بود.
دوستِ عزیزم گوش بده که پس از این چه بر من گذشت:
درست مثل شخصی که لیوانی در فاصله ی یک متری زمین از دستش رها می شود و ناخودآگاه، بی آنکه تصمیم گرفته باشد خم می شود و سقوط محتوم لیوان را در سی سانتی کف متوقف می کند ( هوشیاری غریب تن را ببین که که چگونه هفتاد سانتیمتر را تندتر از سرعت سقوط لیوان طی می کند )، بی انکه بدانم چه می کنم و بدانم چه باید بکنم، خم شدم، تُنگِ یخ زده ی ماهی را برداشتم، گذاشتم توی سینکِ ظرفشویی و آب گرم را باز کردم روش و ناگهان به هوش آمدم که در یخچال باز است، برگشتم، درجه را کم کردم، در یخچال را بستم و فهمیدم از لحظه ای که چشم، انجماد ماهی ها را دید تا لحظه ای که دست، شیر آب گرم را ( و نه آب سرد را ) بر روی یخ باز کرد، یک لحظه ناهوشیاری ناب، چیزی کوتاه تر از فاصله ی تماس سوزناکِ نوکِ سوزنی با شصتِ پا تا هوشیاری مغز برای کشفِ جیغ و آخ، واکنشی کوتاه تر از درد، چیزی غریزی تر از غریزه رخ داده و این ها همه کوتاه تر از تمام لحظه های کوتاه طول کشیده است و درست همین لحظه بود آن لحظه ای که مرا به لج انداخت که قاعده ی بازی ام را پی بریزم که برای زنده ماندن ماهی ها زنده بمانم و این چند ورق قرص جادویی را که با یک لیوان آب قادر است تمام این ناهوشیاری ها را زایل کند، همه را بی آنکه دلم به حال مبلغی که بابتشان پرداختم بسوزد، بریزم توی سطل آشغال.
قصه ام با بستن در سطل آشغال تمام شد و از تو که رفیق دلسوز منی می خواهم این را بدانی که من تنها به خاطر ماهی ها ادامه ی زندگی ام را انتخاب کردم ( و ایضاً به خاطر کنترل درجه ی ماهی کش یخچال ) و نه به خاطر موعظه های آن روز تو و این را به تمامی نوشتم که بدانی من هرگز مقام دوستم را تا سطح یک موعظه گر پایین نمی آورم.
بعدالتحریر: ( بیست و چهار ساعت بعد از نوشتن متن بالا )
هر سه ماهی زنده اند هنوز.
از تو می خواهم محتوای این کاغذ را همچون رازی مَگو، دور از دسترس نامحرم حفظ کنی که مبادا شبحی بازیگوش، کیفیت بازی مرا دریابد و ماهیتِ تصادفی آن را تغییر دهد. این اشباح دو دسته اند:
یک. اشباحی هستند که در ته دلشان بی علاقه نیستند به اینکه تن آزرده ی من، روی درجه ی هفتِ یخچال خانه یخ بزند و تمام شود.
دو. اشباح دیگر شب و روز مواظبند که به محض مرگِ هر کدام از ماهی ها، ماهی قرمز دیگری جایگزین کنند تا تن بی آزار من، بی خبر، مدیون دروغ مهرآمیزشان باشد.
یونس جان، این راز را اگر بین خودمان نگه داری، اصالتِ بازی مرگ و زندگی خود را به تو مدیون خواهم بود.
این عکس و نوشته ی پشتِ آن را به این نامه ضمیمه می کنم:

وسطی چارلز بوکفسکی شاعر است. خانمی که در سمت چپِ او ایستاده، مادونا و آن یکی مرد که در سمتِ راست، همان است که چندی پیش آمد ایران، سوپراستاری ست که با یقه ی تا ناف باز پیراهن جینش رفت موزه ی سینما و چندی ستاره ی وطنی با کراوات و کت وشلوار و کفش ورنی سینه خیز رفتند به استقبال ( جداً که فوق ستاره اند در عادات معاشرت و آداب پیشواز )، بگذریم؛ او شون پن است، یکی از شوهران بانو مادونا.
بوکفسکی شاعر را ببین که چه سخت چسبیده از بازوی این زن ( همان گونه که همواره بطری شراب را می چسبد ) و زن را ببین که چه سرخوشانه خود را از چنگِ شاعر بیرون می کشد تا برود و با سوپراستار درآمیزد. با او – شون پن – که می داند تمام زنان زیبای تمام شاعران، مشتاق خوردن نان و شرابِ اویند و چون این را می داند چه قُرص ایستاده است تَنگِ شاعر و چه شاداب در تصویر.
این حکایتِ من است رفیق؛ خودت قصه ی ماهی ها را و ماجرای این عکس را بگذار کنار هم و رمزگشایی کن.




