تبليغاتX
موز ماهی
 

موز ماهی
[جانوریست که زیاد می خورد]


 

 

خسرو شکیبایی بی نیاز از تعریف است. هنرمندی اصیل که خالق هنر ناب بود. او برای بازیگری همه چیز داشت: صداقت، احساس، شور، شعور، صدا، چهره، اندام و " آن ".

صدایش موسیقی بود، چهره اش شعر و اندامش تندیس شورمندی. این ها همه کافی بود که در ظُلام سینمای ایران بدرخشد و ماه مجلس شود. اغراق نیست اگر بگوییم که حضور او سینما و تلویزیون را شخصیت بخشید و این دو را به تکاپو واداشت که خود را تا شانه های بلند شکیبایی بالا بکشد تا شایسته ی حضورش باشد.

در حضور شکیبایی، " آنِ " بی مانندی متبلور بود که احساس مخاطب را حظّ می بخشید. همچون قصه های هزار و یک شب بود: پیچاپیچ وساده، راست و دروغ، هر دو توأمان. در یک آن هم قصه بود هم قصه گو. خالق بود و اثر، کلمه و معنا.

حالا او مُرده است، مرده است بی آنکه تمام شود و ما به سوگ او نشسته ایم. به سوگ او که بزرگ بود و بی نظیر، سرآمد مردان دوران خود. آنکه به جای هزار نفر زنده بود و یک لحظه از زندگی اش را از دست نداد. دقایقش را به تمامی نفس کشید آنگونه نفس کشیدنی که تنها زندگانِ حقیقی کیفیتش را می دانند.

ما می میریم، پس خوشبخت نیستیم.* ما هزار بار می میریم: از مرگ عزیزان و از مرگ خود که مرگِ خود سهل است در قیاس با مرگ عزیزانی که زود می روند و بی خبر.

خسرو شکیبایی مُرد و هیچکداممان آنچنان که او بود نتوانیم شد؛ آنچنان عزیز و بلند.

خبر این بود: خسرو شکیبایی درگذشت.

کوتاه اما تلخ، تلخ ترین خبری که تا امروز شنیده ام.  

روح بزرگش شاد...

خداحافظ خسروی سینمای ایران.

 

 

* کلامی از نمایشنامه ی کالیگولا اثر آلبر کامو

* عکس از خبرگزاری مهر

 


+ به قلم یونس لطفی در  جمعه 1387/04/28 ، ساعت 23:30  |