این قصه تقدیم می شود به هادی جاودانی و خانه اش و اتاقش که آنجا بی شک مرکز جغرافیای ادبیات است...
دو دوست چاق، فرو رفته توی مبل هایشان، روبروی هم نشسته اند و قبل از آنکه از محتوای تکراری ِحرف های چندین ساله بی حوصله شوند، مجذوب تازگی ِ ساختار ماجراهای هم می شوند.
عطا می پرسد: تو خوشگل ترین دختر زندگیتو کجا دیدی؟
اسماعیل می گوید: پاییز پارسال، کنار دریا. چطور؟
عطا می گوید: چای می خوری یا قهوه؟
اسماعیل می گوید: هر چی. فقط تو یه فنجون قشنگ.
عطا، سنگینی اش را از روی مبل می کند و بلند می شود: برات یه قصه دارم
و از اتاق خارج می شود. اسماعیل، عکس روی میز را برمی دارد. دخترها با لباس فرم دبیرستان، پشت سر معلمشان، جلوی تخته سیاه ایستاده اند و زل زده اند به دوربین. دو دختر نشسته اند جلوی پای خانم معلم و دستانش را گرفته اند توی دستهایشان. عطا برمی گردد و فنجان ها را می گذارد روی میز: حدس بزن دوست دخترم کدومه!
اسماعیل سیگاری روشن می کند: کدوم؟
عطا می گوید: معلمه...
اسماعیل می خندد.
عطا می نشیند: دبیر زبان ِخواهرمه
اسماعیل به سرفه می افتد.
تلفن زنگ می خورد. عطا گوشی را برنمی دارد. پیغام گیرفعال می شود. تلفن قطع می شود. اسماعیل سیگارش را می دهد به عطا و عکس را می اندازد روی میز.
عطا می گوید: کنار دریا. پاییز... خب؟
اسماعیل می گوید: با خانواده کنار دریا بوديم و داشتیم عکس یادگاری می گرفتیم... یه دختری اومد سمت ما و گفت: می خوایین من ازتون عکس بگیرم؟ مادرم گفت: چه خوب! پدرم گفت: بله دخترم، ممنون. خواهرام گفتن: ما میشینیم رو ماسه ها. برادرم گفت: خانم، شما هم بیا بدیم یکی دیگه عکس بگیره. من دستمو انداختم رو شونۀ مادرم. وقتی شاتر دوربین رو فشار داد، فهمیدم دارم خوشگلترین دختر زندگیمو می بینم. یه جوری بود که انگار دوست نداره تو هیچ عکسی باشه. از ما عکس گرفت و رفت و من هیچی پیدا نکردم که بهش بگم.
عطا می پرسد: خیلی خوشگل بود؟
اسماعیل می گوید: عکسی که اون گرفته رو قاب کردم زدم تو اتاقم.
عطا می گوید: دیگه چیزی نگو.
و این جمله، درست می نشیند سر جای خودش.
سیگار را می مالد ته زیر سیگار: شکلات بخور.
اسماعیل فنجان را برمی دارد: قصه ات رو بگو!
وشکلات نمی خورد.
عطا شروع می کند: خوشگلترین دختر زندگیم، تو یه طباخی، تنها نشسته بود میز روبروی من. بیست سالش بود اما مثل بیست ودوساله ها کله پاچه می خورد. رفتم سراغش. گفتم: آبلیمو بزن خوشمزه می شه. نگام کرد اما چیزی نگفت. گفتم : ببخشید خانم ، یه سوالی دارم ...
تلفن زنگ می خورد. پیغام گیر فعال می شود. صدای دختری شنیده می شود:
- الو... عطا، سلام... امروز تقریبا همۀ کارهات تموم شد. اما امور مالی میگه چهارصد هزار تومان بدهکاری. یکی دو هفته بیشتر وقت نداری و گرنه باید یه ترم دیگه شهریه بریزی... مریم هم اینجاست. سلام می رسونه... باهام تماس بگیر.
تلفن قطع می شود. عطا می گوید:
یکی از هم کلاسیهام بود... میگه برات سخته پله پایین بالا کنی. دلش برام می سوزه.
نوک انگشتهای شکلاتی اش را می لیسد و می رود سر پاراگراف ِبعدی قصه اش: گفتم سوالم سخت نیست. نشستم جلوش تا با هم صمیمی تر بشیم. گفتم: تا به حال دقت کردی دو تا رفیق، چقدر شبیه هم میشن؟ مثلا جفتشون یه جنس موسیقی گوش میدن. صورتشون مثل هم پر از جوشه یا خاطره بازیهاشون عین همه. موفرفری ان یا عینکی. پرسیدم: می تونی بگی چرا من و رفیقم اسماعیل هر دو تامون خیلی چاقیم؟
اسماعیل به خنده می افتد و سرفه می کند.
عطا ادامه می دهد: فکر می کرد می خوام چیز دیگه ای بپرسم. یه چیزی مثل این: زن من می شی؟ یا یه همچین چیزی. از نگاهش میشد حدس زد...
تلفن زنگ می خورد. اسماعیل می پرسد: جوابتو داد؟
پیغام گیر فعال می شود:
- عطا... لیلی ام. چرا جواب نمی دی؟ تواین یکی دو روز مدام بابات گوشی رو برداشته و هرچی فحش بلد بوده بارم کرده. چرا بهم زنگ نمی زنی؟ چیزی شده؟
اسماعیل می گوید: این یکی رو بابات پروند.
تلفن قطع می شود. عطا سیگاری روشن می کند و پشت دود معلق پنهان می شود: خودم سپردمش دست بابام. یه مدته آویزون شده بگیرمش. می خوام ولش کنم اما نمی تونم اینو بهش بگم. گریه می کنه... دارم دور و برمو خالی می کنم. می خوام دور و برمو خالی کنم. یه جوری شدم که می خوام دور و برم خالی باشه...
نفس عمیقی می کشد و سکوت می کند. یک تکه شکلات می خورد. انگشت شستش را می لیسد و آن را توی دهانش نگه می دارد.
اسماعیل می گوید: دختره چه شکلی بود؟
عطا می گوید: یه جوری که پیشش احساس می کردم قورباغه ام. پرسیدم چرا من و رفیقم چاقیم؟ دختره گفت: چه سوال سختی! گفتم: پس یه سوال آسونتر، زن من میشی؟ گفت: نه. گفتم: پس سوال سوم رو جواب بده تا قصه تموم بشه...
تلفن زنگ می خورد. عطا گوشی را برنمی دارد.
- عطا... خونه ای؟ گوشی رو بردار. کجایی دو سه روزه؟ کار مهمی باهات دارم. همین الآن بهم زنگ بزن... تا یه دقیقه ی دیگه دارم از خونه در میام... تا دو دقیقه ی دیگه.
عطا پلکش را می خاراند: سوال سوم. پرسیدم: فکر می کنی چرا من و رفیقم اسماعیل با اینکه صد و ده کیلوییم، هیچوقت رژیم نمی گیریم؟ گفت: از برادرم بپرس. اون هم صد و ده کیلوئه، باید بدونه. شمارشو بگیرم؟
اسماعیل می زند زیر خنده: عالی... عالی...
جمله اش خراش برمی دارد: فقط یه زن می تونه همچین دیالوگی بگه... عالی.
عطا می گوید: گفتم بگو بیاد. اما من و رفیقم زورمون زياده ها، اگه بریم رو هم میشیم دویست و بیست کیلو. می دونی چی گفت؟
خنده ی اسماعیل مثل جیغ است.
... گفت: چرا باید برید رو هم؟
سرفه صدای اسماعیل را می برد: یه کله پاچه مهمون من... تخم سگ... خس، خس، س...
سرخ می شود. اشک هایش را با پشت دست می گیرد. توی سرفه هایش گم می شود.
سُرمی خورد روی زانوهاش. اتاق می لرزد. زمین را چنگ می زند. صورتش می چسبد به حجم شکم و مچاله می شود. عطا لیوان آب را پر می کند. تلفن زنگ می خورد. اسماعیل استفراغ می کند. صدای دختری شنیده می شود:
- عطا (سکوت)... سلام... لای صفحه ی هشتادِ کتاب زبانِ عطیه رو ببین، نامه داری...
سكوت اتاق را پر مي كند.
- خداحافظ عطا...
عطا گوشی را برمی دارد: الو... الو...
تلفن قطع شده است.
اسماعیل می گوید: گند زدم تو اتاقت. یه دستمال بهم بده.
عطا می پرسد: چت شده؟
اسماعیل می گوید: نمی دونم. باید برم دکتر. یه دستمال بده.
عطا می پرسد: می دونی تلفن آخری کی بود؟
اسماعیل می پرسد: اسم دختر خوشگله رو نپرسیدی؟
عطا می گوید: عشقم بود.
اسماعیل می گوید: کی؟
عطا می گوید: تلفن آخری. خانم معلم بود...
اسماعیل خودش را بالا می کشد. عکس را از روی میز برمی دارد و چشم می دوزد به خانم معلم: دوستش داری؟
عطا می گوید: روز تولدش بهش گفتم دوستت دارم، سه روز پیش.
اسماعیل، نوشته های پشت عکس را می خواند:
ایستاده از راست: بهنوش – فاطمه – سحر – لاله – کتی – دریا – مهسا کرمی – شکوفه – سما – خانم خاوری – منیر – معصومه – افسانه – شیرین – آنا – فرشته – شیوا – مینو – صبا
نشسته از راست: عطیه (خودم) – زهره
عکاس: سوزانا.
