ظریف وبلاگ نویسی (یکی از معمولی ها مثل خودمان) می گفت می خواهد مطالب وبلاگش را بازخوانی کند، دستی ببرد توشان، حک و اصلاحی بکند و پس از غنی سازی برای چاپ بدهد ناشر که "ناگهان" از تاملات مجازی اش، محصولی واقعی زاده شود به نام کتاب/ Book.
شنیدم و عرض کردم: ایده ی محشری است آقا، این کار را بکن.
گفتم این کار را بکن چون حوصله نداشتم بگویم این کار را نکن تا نیفتم تو هچل شرح.
گفت این کار را می کند چون:
1. می خواهد مرئی شود میان اقوام و وابستگان.
2. لذت الکتریکی آپدیت شدن را اشباع شده
3. محو فرهیختگی شده و جسورانه علاقه مند به احقاق سهم کاغذش
4. مشتاق دیدار شیرازه ی واقعی کتابش در میان شیرازه های دیگر
5. سرانگشتانش ورم کرده و جاهای دیگرش و با تمام این آسیب ها و فرسایش ها هنوز شهره نیست، چون وبلاگ می نویسد. اهل کیبورد است و می خواهد اهل قلم شود.
6. از شهر خسته شده و می خواهد نویسنده شود با همان درجه از معصومیت (به قول ایان وات: نویسندگی آخرین شغل به جامانده ی روستایی است.)**
7. کت، شال گردن، سیگار ارزان قیمت، بیماری سل و غیره...
نگفتم این کار را نکن چون:
1. نرود میخ آهنی در سنگ
2. یاسین را به گوش خر نمی خوانند
3. ضرب المثل های مربوط دیگر به علاوه ی اینکه عجله داشتم
4. چارپایه ای که رویش نشسته بودم میخ داشت و دور از ادب بود که سرپا این توضیحات را به او بدهم که قدما خوش گفته اند که حرفی که بنشسته نگفتی سرپا هم مگو...
5. انسان جدید تا تجربه نکند نمی آموزد. خود برمی گزیند، خود به همراه شرایطش
6. شرایط
7. حوصله نداشتم
این کار را نکند بهتر است چون:
1و2و3و4و5و6و7: ظریف مورد نظر 2 سال است که مالک محیط رایگان خویش است و بالحق فعال (در روایات آمده که در بستر آنفولانزا هم آپ بوده). بسیاری جاهای خوشنام و بدنام لینک است و اگر فرض محال بگیریم از هر 5 نفر وبگرد دو نفر پستش را به دقت از نظر بگذرانند و فقط 1 نفر دل و دماغ نظر دادن داشته باشد، با یک حساب سرانگشتی، تا حالا 20 هزار نفر پست هایش را خوانده اند.( خوشا به سعادتت آقاجان که صادق هدایت را در دوره ی خودش نیم این تعداد هم نخواندند.)
تو حالا برو اثر خامه ات را به طبع برسان با نهایت 2000 جلد که فرض همه اش بفروشد؛ با این تنبلی های چشم چه خواهی کرد؟
آقا جان، مطلب این رسانه توی رسانه ی دیگر نمی نشیند. حکایت کتاب از وبلاگ جداست. اینجا زیرزمین است آقا، قاعده ی خودش را دارد. کسی به چارمیخ نمی کشدت به سبب اراجیفت، سانسور نمی شود حرف مفتت و تا سرد نشده لقمه ی مخاطب می شود، پیش از آنکه به گه خوردن بیفتی خوانده می شوی، عیارت را آنکس که باید می سنجد نه آنکس که مزد می گیرد که بسنجدت و اگرچه بی عار و بی عیار باشی بازی خودت را می کنی، گرچه قاعده ی بازی بزرگان را ندانی که چه بهتر، بزرگان در بازی بازنده اند.
پانوشت:
*بدون خداحافظی رفته بودم که روزی باز برگردم. نبودنم را بیاندازید به گردن خودم و غیبت را موجه بدانید. دنبال بهانه ی برگشتم بودم که مطلب مربوط پیش آمد و برگشتم و این را نوشتم برای رفیق وبلاگ نویسم که از من یادگاری داشته باشد.
**پیدایی قصه/ ایان وات/ ناهید سرمد/ نشر علم، چاپ اول۱۳۷۹
***تصویر را نمی دانم برای چه گذاشته ام. شاید این دخترک خیس، خشکی مطلب را بگیرد.


