
تصویر جلد کتاب "قلتاش نامه" که به سال ۱۲۹۴ شمسی به قلم "میرزای تسوجی" در طهران و در ۱۰۰ نسخه به طبع رسید. این کتاب رساله ای است در باب خیانت، سیاست، دوز و دغل، پااندازی، غلبه ی نفس، بی اختیاری، بی مایگی و آنچه زنان بر سر مردان می آورند. میرزا پسر شیخ باقر باروتی تسوجی، به سال ۱۲۶۱ در تسوج آذربایجان زاده شد و در سی و یک سالگی به سبب عشقی سوزان و البته ناکام به زن اغواگر رئیس شهربانی تسوج از آنجا آواره گشته و به طهران آمد. سر شوریده ی او به سال ۱۲۹۵ به چاقوی کلماق بیکِ شهربان بریده شد که خود پیشگوییش کرده بود. در صفحه ی ۳۴۱ کتاب قلتاش نامه نوشته: "این همه گرد بلا انگیخته ی من است. زن از زیر شوهر پاسبان خود گریزان است و به گردن دزدان آویزان... پریزاد درآمد که: کمربند زرین ببند و تمبان مخمل بپوش، به درگاه آن صنم مطلوب برو و بوس مبسوط بگیر... عریانش کن و سینه ی مرمرین ببین، دست بکش بر آن ساق سیمین. گرگ باش و از چوپان دون نهراس. مار باش و بر طعمه بپیچ. خودت را در آینه ببین، سوخته ای و سیاه شده ای... بتاز جانانه بر عیال پاسبان اخته ی دیوث. نه بنشین بر تخت، بیچاره. کونت گشاد باد اگر برنخیزی و عورت تیز نکنی که دستت کوتاه از هر چه خرمای بر نخیل... تا کی این سر سنگین بر شانه کشیدن؟ این سر بریده باید و به خاک درگاه معشوق افتادن شاید... خنجر نبر که مبادا قاتل شوی... فاعل باش و از مفعول کام دزدانه بگیر. راه نفوذ بر دل آن بینوازن را خود به تو آموخته ام، بدان که زنان بر شوریدگان رغبت دارند. با یار اگر نخوابیدن، به خواب آخرت رفتن به... سرت را بردار و برو... گفتم: این منم که تک می روم به شبیخون، سرم بر باد... پریزاد گفت: بیا ببوسمت مقتول که بازت نتوانم دیدن."
به استناد دستخطی از پروین خانم ( فاحشه ای که در طهران به میرزا جای داد و تا آخر با او ماند)، میرزای تسوجی رساله ی دیگری نوشته است به نام "کملاق نامه" که تحقیقی آماری بوده است در باب شوهران اخته ی زنان زیباروی که یافت نشده است و به گمان زیاد به دست اختگان زمان سوخته و دود شده است. کارشناسان، اثر قلم میرزای تسوجی را با نوشته های مارکی دوساد قیاس می کنند که قیاس مع الفارق است البته. زیرا فحوای مطلب میرزا نظر به شوریدگی جان دارد و نه سستی نفس و استواری آلت که کنه نوشتار ساد بر این است. تسوجی با زمانه ی ناسازگار خود به جنگ است، با همه چیزش. به سختی سدجوع می کرده است که در نامه ای به پدرش نوشته: "بی انصاف، تو مرد خدایی ناسلامتی، چراغ طایفه ای... یک خبر بگیر از ما و ببین در این شکم چه می ریزم. غذای سگ می دزدم آقا، یک خبر بگیر از ما." و قصه ساز بسیار قابلی است. نقل است از سعید نفیسی که از دکتر حمیدی شنیده که صادق هدایت گفته: "من هر آنچه از نوشتن بلدم از قلتاش نامه آموخته ام."
بنده نمایشنامه ی "قلتاش نامه" را با نظر به آراء مضبوط در کتاب مظلوم "میرزای تسوجی" نگاشته ام. روح بی قرارش قرار یابد.
قلتاش نامه/ نمایشنامه در سه پرده
آدم ها:
شوخ نایب قلتاش، نود و یک ساله، بذله گو و بی تربیت
خانوم، هفتاد ساله، بی وفا
آقاخان قلتاش، شصت و یک ساله، فرزند صالح شوخ نایب و خانوم، عزب
آقاجان قلتاش، پنجاه و پنج ساله، فرزند ناصالح شوخ نایب و مرحومه ی مغفوره حسن بانو (زن دوم شوخ نایب)، چهار زنه
سوسی، پنجاه ساله، کلفت خانه، نازا و سرخور که شوهر یازدهمش به تازگی مرده است، فضول و پرده در (شوخ نایب معتقد است که او محصول جماع فاحشه و سگ ولگرد است، پس او را "تخم سگ" صدا می زند).
هلوجان قلتاش، سی و هفت ساله، ته تغاری شوخ نایب و حسن بانو، نویسنده ی داستان کوتاه با نام مستعار هلو قاف
زنان آقاجان قلتاش: فخری، چهل و نه ساله- ببعی، چهل ساله- ماه پری خاتون، بیست ساله- الیزابت، سیزده ساله، خارجی
عابران، خادمان، طباخان، خبّازان، لوله کشان، برق کاران، بنّایان، گچکاران، نقاشان، خطاطان، حکاکان، نجّاران، بزّازان، پرده دوزان، خنیاگران، چنگیان، شنگان، حیزان، مخنثان، صیادان، سربازان، ناشران و مزاحمان
صحنه: تالار باشکوه خانه ی شوخ نایب قلتاش
پرده ی اول:
"رسیدن هشدار قلتاش بزرگ را که روباه به رقاصی مشغول است"
لوله کش با لباس کار و جعبه ابزار از صحنه می گذرد. بنا و گچکار وارد می شوند و می ایستند.
بنا: از کجا دیدی؟
گچکار: از سوراخ کلید... موهای زیربغلشو تیغ می زد و ای ایران می خوند
بنا: خوب بود؟
گچکار: عینهو قمر
بنا: هیکلشو می گم
گچکار: عین تاپاله
بنا: سوسی
هر دو می خندند و خارج می شوند.
آقاخان با رادیویی در دست از پله ها پائین می آید و بر روی صندلی می نشیند.
گوینده ی رادیو: حمله های موشکی اشغالگران که شبانه روز بر سر زنان و کودکان...
صدای شوخ نایب: خفه اش کنید اون مادرقحبه رو
آقاخان رادیو را خاموش می کند و روی میز می گذارد. ناگهان صدای جیغ زنی تن آقاخان را می لرزاند.
بی شک ادامه دارد و مسابقه ی داستانک نویسی هزاردستان



