این داستان (که داستان ناقابلی ست) تقدیم میشود به دوستانم که در انجام مسابقهی داستانکنویسی هزاردستان یاری اَم دادند:
به علیرضا روشن که دستِ پرتوانش را میبوسم
به زهرا نوری که همیشه خوب است
به علی کرمی
به علی قلی پور
به مریم منصوری
به مانیا پاک پور
به حنا گلکار
و به همسرم شیوا

یازده نفر توی اتاقی سرد[1]، ایستاده و نشسته و درازکشیده؛ در مجلس تودیع یکی از خدمتگزاران شایسته جمع شده اند و گهگاه صدای آهی، هقهق گریهای و خسخس نفسی.
اولی، پدر: بنیانگذار مترو زیر خاک مملکتش. نسَب او به استناد مستندات موثق، میرسد به خان آقا هاتفِ کوزهگر و گلگز خانوم، زنی در دشت آویشن. هشت فرزند زنده دارد. دو دختر و پنج پسر. و چهار فرزند مرده. او تنها درازکشیدهی جمع است و هر دو پایش لب گور...
دومی، مادر: با تمام ویژگیهای یک مادر. بالا سر جسم نیمهجان شوهرش نشسته است و به عادت، ناله و مویه و سوز سر داده است. میگوید: «من رو تو دشت، به چیدن آویشن دیده بود و دل داده بود.» یکی از دخترها شانههایش را میمالد.
سومی، دختر اول: با سینههایی برجسته. از فرزند اول خود دوازده سال بزرگتر است و از فرزند آخر، چهل و سه سال. بچهها را به خاطر سنگینی فضای مجلس سپرده است دستِ همسایه.
چهارمی، پسر اول، فرزند دوم: از نیم رخ خود متنفر است و زیج[۲] نشسته است پایین پای پدر.
پنجمی، پسر دوم: از بیحوصله گیهای خود به ستوه آمده است. اراجیفگوی قهاریست و خاطری مکدر دارد .
پدر میگوید: «توی دشت به تو دل دادم...» دختر اول شانههای مادر را میمالد.
ششمی، پسر سوم: چهل و هشت ساله، نابالغ. دل پیچه[۳] دارد و رجوع شود به توضیحات پسر بزرگ.
پدر می گوید: «بچهها رو هم میآوردید. میخواستم حرفهای آخرم رو اونها هم بشنون؛ شاید دیگه نفسی باقی نمونده باشه...» به خسخس میافتد. دختر شانههای مادر را میمالد.
هفتمی، فرزند پنجم، دختر دوم: با زیبایی بینظیر که به تازگی با شوهر چهارمش متارکه کرده است. هنوز باکره است، و شاید به این خاطر که باکره است، چهار بار متارکه کرده است.
هشتمی، پسر چهارم: معروف به فصاحت در کلام. شاعر. کتابی به طبع رسانده با نام "شیطان بر شاخ گراز"، در مدح گل های وحشی، به قطع وزیری و چاپ از نشر سوزان؛ هزار و دویست نسخه. خرج زندگیاش را برادر کوچکترش میدهد. مشتاق مرگ پدر، به همین صراحت.
نگاه پدر کشیده میشود به بالای سرش و میگوید: «نفسی باقی نمونده. دیگه آرزویی ندارم، فقط یه لیوان آب خنک به من بدید...» پسر دوم می رود و با خاطری مکدر، یک لیوان آب خنک میآورد.
نهمی، عروس خانواده: مدیر یک سالن اپیلاسیون و مانیکور پیشرفته. مادربزرگی داشته است با پوستی به رنگ استخوان[۴] که هر زمان چشم پدرها و مادرها را دور میدیده، نوهها را جمع میکرده دور خودش، کوچکترها را مینشانده روی زانو، و شروع می کرده جزء به جزء به تعریف کردن خوابیدنهایش با هفت شوهر مرحوم.
دهمی، پسر پنجم: گوژپشت[۵]. جوانترین عضو خانواده. یادگار شب افتتاح مترو.
پدر آب خنک را سر میکشد و با صدایی گوارا میگوید: «نسبنامه رو میخ کنید به دیوار. وصیت، مکتوب، آماده ست... چشم هم باشید و آینهی هم...»
دختر شانههای مادر را میمالد و پدر به مطالب فوقالذکر میافزاید: «به هشدارهای ایمنی و تذکرات مسئولین ایستگاههای مترو توجه کنید. چنانچه فردی رو در حال اعمال مشکوکِ مخاطرهآمیز مشاهده کردید سریعا با امکانات مخابراتی داخل واگن ها مراتب رو به راننده اطلاع بدید. روی سکوها مراقب کودکان خود باشید...» صدایش مثل شن در کف رود تهنشین می شود.
یازدهمی: هم نفس و برادر هر ده نفر. بالای سر سوژه ایستاده است. غایب از نظر.
پدر ادامه میدهد: «اگر نظری یا پیشنهادی داشتید با شماره تلفن، هشت... هشت... هفت... چهار... صفر» نفسش به شماره میافتد و بند میآید[۶].
یک لیوان آب خنک از گوشهی دهانش میریزد بیرون.
***
1- سرد: صفت. (به فتح سین). خنک. آب یا هوا یا چیز دیگر که درجهی حرارت آن کم باشد. ضد گرم.
2- در چند معنی:
زیج: معرب زیگ است و آن علمی باشد که منجمان احوال و حرکات افلاک و کواکب را از آن معلوم کنند.(برهان )
تخته ی بنایان و معماران که در آن طرح عمارت کنند.(برهان ) و (فرهنگ معین ) و (ناظم الاطباء).
مسخره. مسخرگی. شوخی. استهزاء:
من اهل مزاح و ضحکه و زیجم
مردسفر و عصا و انبانم.(مسعود سعد)
راه نفس (فرهنگ رشیدی ) و (شرفنامه ٔ منیری ). طپش قلب (ناظم الاطباء). یک نوع آلتی از آلات جنگ را گویند. زهوار کفش و موزه و زره (ناظم الاطباء).
زیج نشستن: (مصدر مرکب ) در تداول، مدتی دراز انزوا گزیدن. روزهای بسیار در خانه منزوی بودن و به دیدار کسان و خویشان و آشنایان نشدن.
۳- دل پیچه: اسم. دل پیچا. بیماری اسهال. احساس درد و پیچیدگی در رودهها.
۴- استخوان: اسم. (به ضم همزه و تا). جسم جامدی که اسکلت انسان و حیوان را تشکیل میدهد. ستخوان و سخوان هم گفتهاند. و نیز به معنی دانه و هستهی میوه.
۵- گوژپشت: صفت. کسی که به واسطهی پیری، پشتش خمیده شده باشد. غوزی.
۶- بند آمدن: (به فتح با). بسته شدن. بسته شدن راه مَجری. بازایستادن هر جسم مایع که جاری باشد.


