
هوا تب دارد. آقای رئیس دکمهی بالایی پیراهنش را که میبندد، منشی با برادرش میآیند تو اتاق.
«برادرم... آقای رئیس» به هم معرفیشان میکند.
«به، خانوم چه برادرخوش تیپی. بشین جوون.»
«سلام». می نشینند روبروی آقای رئیس.
«چی شد؟ تماس گرفتی خانوم؟»
منشی دستمال کاغذی مچالهی توی دستش را میگذارد روی میز: «تا یکی دوساعت دیگه وصل میشه. کابلهای منطقه ایراد پیدا کرده...»
آقای رئیس میگوید: «یکی دوساعت دیگه.» نگاهی به ساعت دیواری میاندازد: «بیشرفا... دارم تاول می زنم.»
«گفتم پنجرههارو باز بذارن. یکی هم فرستادم یخ بگیره.»
برادر پاهایش را ازهم باز میکند و میبندد. منشی میگوید: «راحت باش... کتتو درآر.»
برادر، بیحرکت زل زده است به بینی کبود آقای رئیس. آقای رئیس میگوید: «روز بدی اومدی... راحت باش. چرا دست به سینه نشستی؟ اون کت رو در آر تو رو خدا، دارم خفه میشم... خانوم، بگید چند تا شربت آبلیمو بیارن با یه کاسه یخ.»
منشی بلند میشود: «خودم میارم.» و قبل از اینکه خارج شود میگوید: «قرارهای بعدازظهر رو کنسل کردم.»
برادر خمیازه میکشد. آقای رئیس، عرق صورتش را با دستمال کاغذی میگیرد و میگوید: «برق قطعه و شهر شده قبرستون. یه سری آدم بیکفایت شدن همه کاره. این هم وضعیت ماست. دفتر کار نیست که؛ سوناست، جکوزیه... مادرقحبه ها...» قطرههای عرق از لای موهایش شره میکند و مینشیند روی صورت دم کردهی سرخش: «پنجرههارو باز گذاشتیم هوا عوض بشه، اما بوی گازوئیل ریخته تو ساختمون. خیابون پیچیده تو اتاق. دارم بالا میارم... بریم سراصل مطلب. خواهرت خیلی ازت تعریف کرده... » فوت میکند توی یقهاش: «تخم سگا»
برادر میگوید: «ببخشید... هوا، بیرون دم داره. پنجرهها که بسته باشن، توی ساختمون خنکترمیشه.»
«آره اما فرقی نمیکنه... ازاین بدترنمیشه. جهنم ازاینجا گرمترنیست. باورکن جوون، همین جا داریم تاوان گه خوریامونو پس میدیم. تروخشک باهم. به عرق صورتم نگاه نکن. من زیاد گرمم نیست. لااقل از تو خنکم. می دونی چرا؟ چون گناهکار نیستم. ازخودم راضی ام... سرم تو کار خودمه...»
برادر نگاهش را دوخته به دهان آقای رئیس.
«همیشه سرم تو کارخودم بوده. میگی نه؟ گواهش این تشکیلات؛ دفترو دستک. رفت وآمد. کلی آدم ازاینجا نون میبرن. این یعنی خدا یه توجهی بهم داشته. نیست؟ همینجوری چیزی به کسی نمیده. بهشت کجاست؟ جایی که کولرش کار میکنه و پنجرههاش بسته است. اما من، الآن توجهنمم. چرا؟ یکی یه گهی خورده، هممون باید تو آتیش خدا ذوب بشیم. میگی نه؟ تقویم رو نگاه کن. این هوا چه ربطی به تقویم داره؟ تازه اول بهاره. می دونی، یه مشت مادرقحبه...»
در بازمیشود و منشی میآید تو، با پارچ شربت و سه لیوانِِ بلندِ پراز یخ.
«خانوم، یه بسته دستمال کاغذی هم میاُوردی.»
«تموم شده. فرستادم بگیرن.» لیوانها را پر میکند. برادر جابهجا میشود و میگوید: «من چند برگ دستمال توجیبم دارم؛ بدم خدمتتون؟»
آقای رئیس میزند زیر خنده و عرق میچکد لای مژههاش. چشمهاش را میمالد: «کارمون با این چند تا راه نمیفته جوون. شربتتو بخور تا نجوشیده... خانوم، این پنجرهها رو ببند بیزحمت.» میخندد و سرختر میشود. برادر، بستهشدن پنجرهها را نگاه میکند.
آقای رئیس میگوید: «بریم سراصل مطلب...»
برادر، خمیازهاش را با دست میپوشاند. آقای رئیس فوت میکند به کف دستهایش و میگوید:
«حوصله توسربردم، ها؟ آخه، خمیازه کشیدی...»
منشی میگوید: «نه. یه کمش به خاطر هواست. دیشب هم اصلا نخوابیده.»
آقای رئیس شربتش را سرمی کشد: «چرا نخوابیده؟»
«تو محلهمون دزد گرفته بودن. نصف شب...»
آقای رئیس نگاهی به برادر میاندازد و میگوید: «دزد؟»
منشی میگوید: «اومده بوده خونهی همسایه. مردم میریزن میگیرنش و با مشت و لگد میافتن به جونش. پلیس که میاد، یه راست میبردش بیمارستان...» تلفن زنگ میخورد.
آقای رئیس دستی به موهای خیسش میکشد و میپرسد: «تو هم زدیش جوون؟»
برادر صدایش را صاف میکند: «نه آقا. من زنگ زدم به پلیس...»
«خیلی هم کار خوبی کردی. آفرین...»
زنگ تلفن قطع میشود.
«مردم وحشی شدن به خدا.»
با کف دست عرق زیر یقهاش را میگیرد. نگاهی روی لباسهای برادر میچرخاند و تکیه میدهد به پشتی صندلی: «روز بدی اومدی. حرارت آدم رو کلافه میکنه.» صورتش را بامجلهای باد میزند و میگوید: «میخوای فردا همدیگه رو ببینیم؟ ها؟ تو هم امروز برو و استراحت کن... یه قراری میذاریم واسه فردا صبح. چطوره خانوم؟»
منشی دستش را میگذارد روی پای برادرش: «فردا؟» و لیوان یخ را میچسباند به گونهاش.
آقای رئیس مجله را میگذارد روی میز: «آره. فردا اول وقت. صبحونه رو با هم میخوریم... کار واسه تو زیاده. جوونی، خوش تیپی، سالمی... سر یه کار خوب میذارمت. چه کارایی بلدی؟ خواهرت یه چیزایی گفته.»
لبخندی ناگهانی چشمهای برادر را پر میکند. آمادهی حرف زدن میشود.
آقای رئیس میگوید: «اصلا در مورد همه چیز فردا حرف میزنیم. موافقی؟ زیر باد کولر، لم میدیم رو مبل و میشینیم حسابی با هم گپ میزنیم. لیموناد، عشق و حال...»
برادر و منشی بلند میشوند. برادر کتش را میپوشد. آقای رئیس، عرق پیشانیش را می گیرد و میگوید: «ما نباید اینقدر عذاب بکشیم. ما که گناهی نداریم. ما باید تو باغات بهشت باشیم؛ زیر سایهی درختهای سیب. تو آب خنک رودخونهها. کنار حوریها.» میخندد: « سیگار که نمیکشی؟»
برادر میگوید: «نه آقا.»
آقای رئیس میگوید: «جات وسط بهشته.»
منشی در را باز میکند.
برادر میگوید: «خداحافظ آقای رئیس.»
آقای رئیس میگوید: «خداحافظ جوون. فردا... »
برادر و منشی خارج میشوند. آقای رئیس نگاهی به کف خیس دستهایش میاندازد و آنها را میمالد به هم. از پشت میزش بلند می شود. از کمرش به پایین برهنه است. پیراهنش را در میآورد. یک قالب کوچک یخ میگذارد توی دهان و خنکایش را میمکد. طول اتاق را قدم میزند و میایستد جلوی پنکهی خاموش گوشهی اتاق. با صدای بلند می گوید: «این دستمال کاغذی چی شد؟».

