تبليغاتX
موز ماهی - دار فانی
 

موز ماهی
[جانوریست که زیاد می خورد]


 

 

مادربزرگ جیغ می کشد و مامان به گریه می افتد. نازی صدای تلویزیون را زیاد میکند و می گوید: « برنمی گردم.»

مامان صدای تلویزیون را کم می کند: «تو غلط می کنی.»

بابا سیگاری روشن می کند. مسعود دارد لباسش را اتو می کند که می گوید: «برو یه گوشه ای بمیر.»

مامان می گوید: «همتون کثافتید.»

ناصر گوشی تلفن را می کوبد سرجاش، تلویزیون را خاموش می کند و تو صورت نازی داد میزند: «وقتی من دارم با تلفن حرف میزنم، صدای تلویزیون رو کم کن. فهمیدی؟»

بابا می گوید:«کم نکنه چه گهی می خورِی؟»

ناصر میزند تو صورت نازی و می ایستد جلوی بابا.(از اینجا تا آخر ماجرا، مادربزرگ بی قطع جیغ می کشد.)

بابا:« بی غیرت الاغ» سیگارش را می مالد ته زیرسیگار. مسعود اتو را پرت می کند طرف ناصر. بابا مسعود را هول می دهد. مسعود می افتد روی زمین:« به تو چه تخم سگ؟» ناصر به نازی لگد می اندازد. بابا تف می اندازد تو صورت ناصر. مامان می گوید:« چیکارش داری ؟» بابا موهای مامان را می کشد و می خواباند بیخ گوشش. نازی می زند زیر گریه. ناصر:« همین امشب برمی گردی خونه ی شوهرت. فهمیدی؟» مادربزگ نفس می گیرد و ادامه می دهد. مامان می گوید:«کثافتا» بابا می گوید:«به هیچکس ربطی نداره.» مامان قابلمه را می کوبد تو سر مسعود. ناصر داد می کشد و با مشت می کوبد تو سینه ی بابا. مسعود مامان را می کوبد به دیوار و روی زخم سرش دستمال می گذارد. مامان بشقاب ها را می شکند.  نازی:«من برنمی گردم.» می دود طرف در اتاق که ناصر از پشت می گیردش و لباسش را پاره می کند. نازی می گوید:«برس که از دست رفتم.» مامان:«پدر سگ» بابا با سر می کوبد تو دماغ مامان. مسعود می گوید:« تو چرا نشستی؟» من خیلی سریع می پرم و با لگد می کوبم زیر تخم بابا. مادربزرگ نفس کم می آورد و در جا می میرد. این برنامه ی هر شب خانه ی ماست.

 


+ به قلم یونس لطفی در  شنبه 1386/10/22 ، ساعت 2:38  |