تبليغاتX
موز ماهی - تحول در انظار
 

موز ماهی
[جانوریست که زیاد می خورد]


 

 

امروز هم دیر رسیدم. مثل دیروز و پریروز. آقای مدیر که مرد دوست داشتنی اما منفوری ست ایستاده بود جلوی در که به محض ورود، من را جلوی خودم قربانی کند.

گفت: سلام استاد!

استاد را جوری گفت، انگار دارد با شاگردش مزاح می کند.

گفتم: سلام

دست در جیب، پاپاخ به سر و فرو رفته در پالتوی خز، هیکل خوش تراش ناجورش را تکیه داده بود به چارچوب در و ورودی را بسته بود. بی حرکت، داشت کاردش را تیز می کرد.

گفتم: هنوز هوا چند درجه زیر صفره، این رو از قندیل ها می شه فهمید

لبخند ملیح اما زشتی زد، لرز تنم را دید و گفت: بله، هوا خیلی سرده استاد... خیلی

از جلوی در کنار کشید. وارد شدم و ناگهان ناظم را دیدم. ایشان که مردی بسیار شریف و دغل باز است، تعظیم غلیظی کرد و با آن صدای گوز گونه اش گفت: قدم رنجه فرمودید آقا... حضار منتظرند

گفتم: خفه شو دلقکِ مفت خور بی شعور

که زود فهمیدم توی دلم گفته ام و به رسم ادب نباید بلند بگویم، چون هر چه باشد ایشان چند تایی بیشتر از بنده چاک برداشته است.

وارد کلاس شدم. یکی از بچه ها گفت: برپا

همه نشسته بودند و فکر می کردند ایستاده اند.

یکی از بچه ها: برجا

نشستم پشت میزم و ناگهان حس کردم نمی توانم بنشینم. بلند شدم. بچه ها را نگاه کردم. بچه ها هم من را نگاه کردند. آمدم حضور و غیاب کنم، دیدم نمی توانم. خواستم یکی از بی تربیت های کلاس را جلوی همکلاسی هایش تحقیر کنم، نتوانستم. گچ را برداشتم و چیزی نتوانستم بنویسم. درس را نتوانستم شروع کنم. از کلاس زدم بیرون و چپیدم توی توالت. بغضم ترکید و زدم زیر گریه.

فقط همین چند مورد در یک روز داغ زمستانی، فقط همین ها اتفاق افتاد که الان سال هاست دیگر دیر به محل کارم نمی رسم و تاخیر را (با تمام جذابیت های پنهانش) کنار گذاشته ام.

 

بعد التحریر: 

آن وسط، توی کلاس یکی از بچه ها گفت: آقا چرا می لرزید؟

یکی دیگر جواب داد: بچه ها، این خط، این نشان؛ آقا دارد متحول می شود.   

 


+ به قلم یونس لطفی در  پنجشنبه 1386/10/27 ، ساعت 8:35  |