شاگرد از استاد پرسید: چه می شود اگر روزی، مردها همه بمیرند به جز یکی؟!
استاد پاسخ داد: نمی شود.
شاگرد گفت: فرض که بشود استاد
استاد گفت: در فرض هم نمی شود.
شاگرد اندیشید که باید از راه دیگری وارد تخیل استاد شد.
گفت: پس فرض بگیریم بشر همه مرده است جز دو تن، یکی دخترکی خوب روی و درازموی و نرم خوی و باریک اندام و میان بالا و پیوسته ابرو و نیکوچشم و گندم گون و سیمین ساق و زرین سینه و پری پیکر و لاله رخ و معشوق صفت و وفاپیشه و پاک دامن و شیرین زبان و خوش لفظ و خوش تقریر و خوش طبع و طرب دوست و پسندیده، و یکی دیگر، شما...
استاد سکوت کرد، زبان گزید و گفت: نمی شود.

