

در همسایگی پیرمرد، زیبارویی از دسته ی شیاطین ساکن است که شیطان رجیم هم از کرشمه هاش بازی می خورد.
پاییز: صدای قدم هاش روی پله ها شنیده می شود. پیرمرد از چشمی در می بیندش. در را باز می کند و می گوید: استغفراله، عجبا از هنر نقاش!
دختر کنایه را می گیرد و می گوید: خفه شو پیری
پیرمرد می رود توی خلسه، می لرزد و هوس می کند با دختر بخوابد.
سمعکش را می زند و صندلی اش را می گذارد پشت در ، پای چشمی.
زمستان: پیرمرد برای دختر، آدم برفی درست می کند. دختر او را به نوشیدن قهوه دعوت می کند. پیرمرد برای دختر فال می گیرد: توی فنجان، باد می وزد و انجیرهای رسیده را می ریزد. مرد دنیادیده از تپه ای بالا می رود. دختر می خندد.
بهار: دختر در را باز می کند: یک سبد پر از شکوفه ی گیلاس و اسکناس(هزاری، دو هزاری، پنج هزاری) و یک بسته که روش نوشته شده: سال نو مبارک… بازش می کند: یک جلد کتاب مذهبی(از آن کتاب های همه کاره که هم در خدمت خیر است، هم شر.)
پدرش صدا می زند: چیه بابا؟ دختر می گوید: هیچی.
تابستان: دختر توی صورت پیرمرد بالا می آورد از بس گیلاس خورده است.
(صدای خنده ی شاگرد از پشت کمد)
