گفت چیزی نمی خورم...
و چیزی نخورد
فقط یک فنجان چای
- توی فنجان های خودش -
و چند شکلات
- از شکلات های خودش -
و چند نخ سیگار
قیچی های خودش...
لباس ها، خاطره ها، دمپایی ها
و همه ی چیزهای خودش را برداشت
رفت خانه ی پدرش...
برادرش به من فحش داد.
پانوشت:
۱.تکه هایی بود از دفترچه خاطرات دوستم میم. میم که بنده مخفیانه خواندمش...
۲. نام فحش دهنده ی مذکور سیروس است.
