گفت و گوی جناب اوز با سگش ماکی:
جناب اوز: (با صدایی روحانی و رسا)… گوش می کنی ماکی؟ تا حالا باید فهمیده باشی که تو فقط یه سگی. یه سگ، فقط همین. از من پایین تری چون من انسانم، اشرف مخلوقات… البته شاید تو و رفیقات هم تو جمع خودتون ادعا کنید که اشرف خلایقید، زرافه ها و فیل ها هم شاید اینجوری فکر کنن. باشه… اما ادعاتون رو ثابت کنید. سعی کنید اینو یه جایی بنویسید، چاپش کنید… قبول کن که تا چیزی مکتوب نشه مستند و موجه نیست، قبول کن… تو سگی چون من اسمتو گذاشتم "سگ" و توی فرهنگ لغات نوشتم. می تونستی به سادگی، درخت باشی یا اردک یا سنگ… توی سگ ها تو "ماکی" هستی چون من خواستم که ماکی باشی نه جولی، دوکی یا بریژیت. چون من صاحب توام. چون من صاحب همه چیزم… من اشرف مخلوقاتم چون خالق کلماتم. "من" "اشرف" "کلمات"م.
من بهترینم چون معیار بهترین رو خودم وضع می کنم. من زیباترینم چون سلایق رو خودم تعریف می کنم. من ثروتمندترینم چون اعدادرو خودم می سازم، تعداد صفرهارو خودم مشخص می کنم. من بی گناه ترینم چون رساله های مذهبی رو خودم می نویسم. من جدیدترینم چون کلیشه هارو خودم منسوخ می کنم، مد رو خودم تبلیغ می کنم. من قدیمی ترینم چون تقویم هارو خودم می نویسم. من مقتدرترینم چون "اقتدار" رو خودم هجی می کنم. من فرهیخته ترینم چون فکر می کنم فرهیخته ترینم. من متفکرترینم چون حرف می زنم و چون حرف می زنم متفکرترینم. من عمیق ترینم چون مخترع مترم. من مبارزترینم چون سازنده ی اسلحه ام. من سنگین ترینم چون مکتشف جاذبه ی زمینم. من مقدس ترینم چون دارای تریبونم. من نازنین ترینم چون تخت و صندلی می سازم. من شجاعترینم چون بوجود آورنده ی ترسم. من تند ترینم چون می تونم خودمو با حلزون قیاس کنم. من می تونم گردن زرافه رو کوتاه کنم چون سازنده ی شمشیر و نردبانم. من می تونم به دلفین ها بخندم چون طراح دریاچه های مصنوعی ام. من می تونم فیل رو زیرپا له کنم چون بناکننده ی سیرکم. من می تونم قتل کنم چون صاحب ایدئولوژی ام. من می تونم قتل عام کنم چون دینداری معتقدم. من می تونم به دختربچه ها و پیرزن ها تجاوز کنم و بعد در مدحشون شعر بگم. من می تونم در زمان صلح نمایشگاه ادوات جنگی دایر کنم. من می تونم دیوانه باشم و بگم بیمار روانی ام. من می تونم جاکش باشم و بگم صاحب خانه ام. من می تونم انتخاب کنم که روسپی باشم نه جنده، مرد عمل نه عمله، عاشق نه فاسق، سبز نه کال… من می تونم پورن استار باشم و در آسمان جنسیت بدرخشم. من می تونم قهرمان باشم و ضدقهرمان ها رو سرگرم کنم. من می تونم قهرمان باشم و تولید کنم. من می تونم تولیدکننده باشم و مصرف کننده هارو سرگرم کنم. من اهلی ترینم چون صاحب سرگرمی ام… من می تونم بنویسم چون صاحب کلمه ام. من می تونم بشاشم به هستی چون صاحب اختیارم. من می تونم "خدا"رو بکُشم چون صاحبش خودمم…
حرف به اینجا که رسید، ماکی به هم ریخت. ناگهان پرید و پاچه ی جناب اوز را درید.
