تبليغاتX
موز ماهی - واقعی 2
 

موز ماهی
[جانوریست که زیاد می خورد]


 

 

نوشته ی دوستم میم.میم قبل از کشتن خودش:

الان که این کاغذ را می نویسم تدارک همه چیز را دیده ام: یک پیت نفت و یک بسته کبریت. برای کار من همین ها کافیست. هیچ کاری به این اندازه کم خرج و به این اندازه مطلق نیست. سر ساعت دو می روم توی حمام، در را کلید می کنم، دوش می گیرم، بعد حوله ی حمام را می پوشم، نفت را خالی می کنم روی تنم، کبریت را می کشم و تکمیل کار را می سپرم به دست آتش. شاید پس از مرگ من از خود بپرسید: چرا خودش را کشت؟ چرا چنین دردناک خودش را کشت؟

جواب: قبول کنید که وقتش بود. یک سال گذشته ام را مرور کنید... قدّم داشت روز به روز کوتاه تر می شد.

حرف آخرم با خواهرم پروین:

بچه که بودیم می خواستیم قهرمان باشیم. رویا داشتیم، می خواستیم قهرمانِ بازی هایمان باشیم اما چه شد که کوتاه آمدیم و حالا فقط در انتظار قهرمانیم؟ چه شد که کوتاه آمدیم و همبازی کوتوله ها شدیم؟ چرا سرت را کرده ای توی یخچال؟ چه اتفاقی توی آن زندگی تو و شوهرت افتاده که اینقدر نگرانید؟ نگران چه؟ بگذارید این پسرتان بازی کند، بگذارید بخورد زمین، بگذارید درد بکشد. کدام قهرمان است که درد را نجسته باشد؟ چند روز پیش آمده بود پیش من، شکایت می کرد که نمی گذارید برود کوه. خواهرم، هر چه تنگ تر بچسبی اش، دورتر می شوی از این بچه. این را به آن شوهر احمقت هم بگو، قهرمان توی شهر ظهور نمی کند. من این سپهر شما را از خودتان بهتر می شناسم. این خط، این هم نشان: اگر همینجوری ادامه دهید، یک روز او هم حوله ی حمام را تنش می کند و...

من یک ماه مرگم را به تاخیر انداختم که بدهی تو را بدهم اما نشد، شرمنده. خواستم از کس دیگری قرض بگیرم اما فکر کردم بهتر است بدهکار جاودانه ی تو باشم، زیرا تو تنها کسی هستی که از مرگ من غمگین خواهی شد. تو تنها کسی هستی که از تاول های من خواهی سوخت.

 

شنبه، یکم اسفند هشتاد و شش، ساعت یک و سی و پنج دقیقه

تمام.

 

(از دوستانی که میم.میم را می شناسند خواهش می کنم درج این نوشته را به خانواده اش اطلاع ندهند. ممنون)

 


+ به قلم یونس لطفی در  یکشنبه 1386/12/12 ، ساعت 3:30  |