دختر را در آغوش می کشد و می گوید:
- دیگه در مورد این مسئله صحبت نكنيم. باشه؟
دختر اشك هايش را پاک می کند و نگاه پایین افتاده اش را می دوزد به دست های لرزانش.
- به هر حال این اتفاق ممکنه برای هر دختری بیفته... باشه؟
و دست های دختر را می گیرد: شام چی داریم؟
از چشم های هم فرار می کنند و مدتی در سکوت می مانند. دختر می گوید:
- کشک بادمجان می خوری؟
پدر می گوید: اول برو صورتت رو بشور.
و صدای تلویزیون را زیاد می کند. دختر می رود توی آشپزخانه. بادمجان سرد را می گذارد روی گاز. شعله اش را کم می کند. از توی یخچال، بطری آب، ماست، شیشه ی کشک، چند پر کالباس، سس سفید و خیارشور را می گذارد روی میز. چند تکه نان، لیوان و خلال دندان. زیر کتری را کم می کند. اتاقش را مرتب می کند. جوراب هایش را می شوید. زیرابرو برمی دارد. زیرباران قدم می زند. کتاب شعر می خواند. قاب عکس روی دیوار را صاف می کند. صبحانه، آب می خورد و خرما. ازدواج می کند. روزی یک بار دوش می گیرد. سریال های تلویزیون را دنبال می کند. بیمار می شود. رنج، استخوانش را نرم کرده است. دکترها چیزی تشخیص نمی دهند. توی خواب حرف می زند. شکمش بیش از حد انتظار بالا می آید. موهای سیاهش را درسکوت خانه شانه می زند و دو فرزند پسر می زاید، بی شباهت به هم:
اولی، بانگاهی بی مژه خیره می شود به چشم های مادرش، ساکت و کبود.
دومی، بی گناه، با بدنی پوشیده از کرک زرد و انگشتان بی ناخن.

