دوستم فلان، پسر هیچکس خواسته است هفت آرزوی محال بنویسم. در اینکه هفت مورد زیر آرزوهای من است یقین کنید اما در محال بودنشان شک.
1- آرزو می کنم عالیجناب ملک الموت بنده را تا پایان نوشتن این متن فرصت دهد.
2- آرزو می کنم از شر مردمان بیچاره ای که جاودانگی شان به تمامی محصول آلت مبارک است در امان باشم.
3- آرزو می کنم در زمان حیات من، ناجی ظهور کند تا ببینم چه گلی بر سر خوب ها و بدها خواهد زد.
4- آرزو می کنم رنج من در حد توانم باشد.
5- آرزو می کنم معشوقم در نیمه شبی سرد، لواشک آلو هوس کند و من در جستجوی این مهم، بالا و پایین شهر را زیر پا بگذارم و از بسته بودن دکان ها و دکه ها رنج بکشم و بزرگ شوم و اس.ام.اس های معشوقم را جواب دهم که هنوز هیچ و ناگهان در انتهای خیابانی (شاید در دربند یا حوالی فرودگاه) کورسوی چراغی را ببینم و اضطراب بنشیند توی تنم که این چراغ مغازه ای ست آیا و قدم به قدم نزدیک شوم و مغازه ای باز ببینم با چند نوع لواشک آلو و بخرم و برگردم نزد معشوقم و او تا ببیند بگوید: اَه، چرا از اینا گرفتی؟! لواشک کارخونه ای نخواستم از تو، من هوس لواشک خونگی کردم... و من باز بزنم به آسفالت شهر و ناگهان حس کنم ابعاد پایم توی کفش نمی گنجد و دارد چند شماره بزرگ تر می شود و بشود و در جلد کفش نگنجد و پابرهنه شوم و پابرهنه راهم را برای کشفِ لواشک آلوی خانگی طی کنم. (چه مازوخیسم جاده ای شاعرانه ای)
6- (هنوز از ملک الموت خبری نیست) پس آرزو می کنم این مگس ِ واقعی که چند ساعتی ست واقعیتِ غمگین خلوتِ مرا به شوخی گرفته است ناگهان میان سقف و کف سکته کند و بمیرد و بگذارد بنده آرزوی هفتم را در سکوت بنویسم. (اینجور که او به آوازخوانی مشغول است و دور دماغم باله می رقصد این آرزو به حتم محال است.)
7- از جناب مرگ ممنون می شوم (حالا که تا اینجای متن بنده را یاری کرده است) دور بنده را تا بیست و سه سال دیگر خط بکشد؛ درست تا سال 2031 که نوبل ادبیات را می گیرم.
پانوشت که باید بر سر نوشته می شد:
8- آرزو می کنم دوستان عزیزم مرا ببخشند از اینکه سال نو را اینقدر دیر تبریک می گویم: در سال 87 شادیتان زیاد.
