
سرمه دان
خریده شده به سال ۱۳۰۹ از تبریز توسط "حاج آقا لطفی" پدربزرگم
متعلق به "گل گز خانوم رنجبر" مادربزرگم
مادربزرگم درست سر ساعت 6:30 صبح 17 فروردین 1373 به چشمانش سرمه کشید و ناگهان خیره شد به سقف.
گفت: «عطش دارم. یه نوشابه ی خنک برام بگیرید.»
همیشه عطش داشت برای نوشیدن نوشابه ی خنک. رفتند نوشابه بگیرند. توی لیوان یخ ریختیم و نوشابه رسید اما...
یک دقیقه کم آورد گل گز خانوم. فقط یک دقیقه...
سر ساعت 6:43 صبح 17 فروردین 1373، ما همگی با هم، گل گز خانوم را جا گذاشتیم توی قطعه ی 71، ردیف 8 بهشت زهرا
و او همه ی نوشابه ها را جا گذاشت برای ما.
شعر زیر در اندوه همان روزها نوشته شد:
مادربزرگ مرد
بی که بنوشد یک دلِ سیر نوشابه ی خنک
در ظلّ تابستان
مادربزرگ مرد
بی پایان...

