تبليغاتX
موز ماهی - بخشی از خاطرات منوچهر سپهری (برای اولین بار) 1
 

موز ماهی
[جانوریست که زیاد می خورد]


 

                                                                                

 

 

نوشته ای که در پی می آید بخشی از روزنوشت های آقای منوچهر سپهری، برادر ارشد شاعر فقید، مرحوم سهراب سپهری است که به اهتمام فرزند فهیم و فرهیخته ی ایشان، آقای فرخ سپهری صورت گرفته است. قابل عرض است که اینجانب به درخواست دوست گرانقدرم فرخ، تنها در ویرایش متن این مکتوبات (که به تصدیع چند نقطه و ویرگول و تصحیح چند خطا در املاء خلاصه می شود) دخالتی ناچیز داشته ام.

                                                  

 

بیست

بیست و نهم اسفند هزار و سیصد و چهل

برفِ زمستان روی شاخه ها، بند رخت ها، بشکه ی نفت گوشه ی حیاط، رفِ پنجره ها و روی زمین مانده هنوز و آفتاب هم که بی جان است. اینطور که پیداست، مانده تا برف زمین آب شود. الان که تو اتاق نشسته ام و به نوشتن مشغول، نیمه شب است و صدای سوز سرما را می شنوم که به زور از درز پنجره می آید تو و فرو می رود در مغز استخوانم. نا سلامتی فردا عید است. اول بهار است، انگار نه انگار. خدا خودش رحم کند به درویش بی سر پناه. رحم کند به شکوفه ها، به پرستو ها که بساط کوچ بسته اند یحتمل از نا کجا آباد سرما به اینجای گرم، زهی خیال باطل. خودش رحم کند خدا. اینجوری نفت هم یخ می بندد. اینجوری بماند بازار دید و بازدید تعطیل است. عقل سالم پاهایش را دراز می کند زیر کرسی، قید صله ی رحم را می زند. صبح از مادرم خواستم علاء الدین بزرگه را بگذارد تو اتاق من، کوچیکه را ببرد اتاق سهراب. گفتم کوچیکه جانِ گرم کردن اتاق بزرگ را ندارد و یک صبح در را باز می کند می بیند منوچهرش قندیل بسته. قبو ل نکرد. گفت سهراب ضعیف است.لرز می گیرد تو سرما، می چاید. شب که آمدم تو اتاق، می بینم یک لحاف اضافه گذاشته برایم. صبح می گفت زمستان تمام شد منوچهرم، سیاهی موند به رو  ذغال. بعد دست هایم را مالید و گرمش کرد. پوست دستم مثل کویر ترک ترک شده و باز و بسته اش که می کنم از لای ترک ها خون می زند بیرون. رعنا می گوید روغن حیوانی خوب است. غروب کمی مالیدم، مفیدِ فایده نشد. طبق معمول، سهراب نشسته بود پشت پنجره، نقاشی می کرد. شالش را کیپ پیچیده بود دور گردنش و فرو رفته بود تو پالتوی آقا جون. چشمم که بهش افتاد، دست تکان داد. خونسردی اش اعصاب آدم را به هم می ریزد. مادر عید را تدارک می بیند. چند روز است با رعنا و پروانه تمام پایین بالای زندگی را تکانده اند. پروانه از همین حالا لباس عیدهایش را پوشیده، تو اتاق می چرخد. رعنا سبزه گذاشته و معلوم نیست تو این کوره ی زمستان چه وردی خوانده که بهار آمده توی آن کاسه ی سفالی کوچک. همین چند دقیقه پیش هم یخ حوض را شکسته بود، داشت به ماهی قرمز من غذا می داد. والله تو دلِ بچه ها باید پی عید گشت، نه تو تقویم و باغچه.

میرزا امروز هم آمد. سگ توی این هوا سینه پهلو می کند، میرزا چرا نمی کند، لابد از سگ، سگ جان تر است. هر چه تا این سن و سال خورده، ته نشین شده تو خیکِ هیکلش؛ دوازده سالشه، از در تو نمی آید دیلاق نره خر. دریغ از یک فندق مغز. مخ سواد ندارد. آخرش هم می شود یکی برابر پدرش، برادرهایش، خاندانش، کاسبِ ماست و محصولات لبنی. چرا نمی خواهند قبول کنند؛ مطلب تو سر عزیزشان نمی رود. به زور وجه نقد نه کسی ابن سینا می شود نه بیماری شفا. مریضی میرزا خونی ست ایهالناس. شجره نامه را برو عقب ببین به کدام قوچی، به کدام میشی ختم می شود! از کدام آخوری سرچشمه دارد این میرزا که اینقدر زبان نمی فهمد. ابله تفاوت ماضی نقلی و ماضی استمراری را نمی داند. هر گاوی می داند پنج در پنج بیست و پنج می شود. طرفِ ظهر مشدی باقر آوردش و سپردش در خانه. گفتم، مشدی پسرت برای تحصیل علم و ادب ساخته نشده، اما این عیب نیست به پیغمبر. مثل خودت مرد تجارت و ماست کیسه ای ست. می گویم رفته ام، رفته ای، رفته است؛ این ماضی نقلی. رفته بودم، رفته بودی، رفته بود؛ این ماضی مقدم، ماضی بعید. گفتم، مش باقر میرزا نمی فهمد این چیزها را. لزومش را نمی داند. شما هم نمی دانی اما از ده قریه آنورتر می آیند سراغ سرشیرت. دوغت شهره ی آفاق است؛ بد است؟ نه به پیر. این جماعت، هم شعر می خواهند هم نان. شعر پختن کار شاعر است، نان دَر آوردن کار نانوا. میرزا نانواست، ماست بند است. این را تو پیشانی اش نوشته. حالا بخواه پاکش کنی، نمی شه. بنده از ضمیر اشاره حرف می زنم، آقازاده به پنیر تازه فکر می کند. به خداوندی خدا خیرش را می گویم. می خواهی فخر تحصیلات عالیه ی بچه ات را بفروشی؟ نمی توانی. نمی رسی به آنجا. به عزیزت قسم میرزا تا اینجا هم که آمده با ارفاق آمده، با سلام و صلوات آمده.

مشدی باقر گریه کرد. گفت این بچه باید کسی شود. باید درس بخواند. تا قِرانِ آخر خرجش می کنم. برای شما که بد نمی شود؛ آموزگاری می کنید، ريالتان را می گیرید.

ساکت شدم و به مش باقر نگفتم که ریال می گیرم اما سلامتِ روانم را گذاشته ام پای این چند ريالِ بی پیر چرکِ لامصّب. مش باقر که رفت با ترکه ی گیلاس چند تا زدم کفِ دستِ میرزا. شیشه ی روغن حیوانی از دستش افتاد زمین، شکست. آورده بود من بمالم روی خشکی دستم. من چه کردم با میرزا؟ چه کردم با خودم؟

برایم سنجد آورده بود از درختِ سنجدِ خودش. دست هایش را بوسیدم و دو تومان عیدی دادم بهش. دستمزد چهار روزم را عیدی دادم به میرزا  .

 

ادامه دارد...

 


+ به قلم یونس لطفی در  جمعه 1387/02/06 ، ساعت 3:0  |