یکم فروردین هزار و سیصد و چهل و یک
از تو رادیویِ خان آقا فهمیدیم سال تحویل شده و افتادیم توی سال 1341 خورشیدی، بی آنکه از خورشید خبری باشد. ساعت نه و نیم صبح بود و سوز نامرد استخوان را می ترکاند. اما در عرض یک ساعت چه شد که دنیا کن فیکون شد؟!
آفتاب عین شاخ شمشاد آمد توی آسمان، داغ داغ، زردِ زرد. انگار معجزه شده باشد. مادر می گوید تو بچه گیش یک بار این جوری شده بود. می گوید بهار اگر اراده کند برای آمدن، زمستان ذلیل می شود.
دم ظهر، درخت گیلاس تو حیاط شکوفه زد؛ افرا و نارون کوچه، سرو و صنوبرهای دشت. پیچک همسایه دوید توی خانه ی ما. بته ی بابونه گل داد. لک لک های سفید، دسته دسته از روی پشت بام ها رد می شدند و می نشستند روی تبریزی ها. سارها و سهره ها رو درختِ حیاط غوغا می کردند. سهراب از ظهر تا حالا که ساعت هشت شب است، نشسته بیخ حوض، زل زده به ماهی قرمز، کاغذ خط خطی می کند. مادر سهراب را صدا زد و آهان حالا من را. شام داریم می رویم خانه ی خاله سونا. جای آقا جون خالی. سهراب داد زد: رعنا، کفش هایم کو؟
دوم فروردین هزار و سیصد و چهل و یک
مش باقر با میرزا، حمیرا، رضا، رمضان، خاله سونا با بچه ها، حاجی، خان آقا با خاتون و حوری، دکتر شریف و عیال محترم، پوری خانوم، رسول، مش خانی، مهین خانوم ( سبیلش را اصلاح کرده بود )، اسفندیار و عیالش گلدسته، ساجد، دایی مالک و زن دایی زری، عمو مراد با بچه ها، دایی شمس، دایی صحبت، امین الله، نبات ( پروانه نشسته کنارم، تو یادآوری آدم ها کمک می کند )، ایران خانوم، مهوش، نه نه اسلام، مستوره، زهرا خانوم با دخترش شیوا، آذر، زنکه ی شلخته خانوم گودرزی، صفورا، هما، معصومه ( از وقتی مَردش مُرده زیباتر شده )، حنا، کاشانی، رستم، حسن سلمونی، جهانگیر، آقا رفیع ( که دمغ بود و نفهمیدیم چرا یکهو پاشد رفت )، مرزوقی با آقا زاده ها، ژاله، فتانه، سالار ( می گویم به خیالم سالار خاطرخواه فتانه شده؛ پروانه می خندد )، حاج محرم، آقا یونس و آقا زاده اش عطا، تیمور ( چشم شور کور )، آقای آل آقا با عیالش ملوک و دخترش نرمین ( یک زنبیل گوجه و قیسی آورده بودند )، آقای میکائیلیان، آقا جلال، آقای وثوق، ناصر و منصور، آقای قائم مقامی با برادرش، حاج کلباسی با حاج خانوم به اتفاق حاج آقا انصاری پیش نماز مسجد ربیعان، طرف ظهر آمدند عید دیدنی و تسلیت برای عید اول فوت آقا جون که چه عیدی، چه بهاری بی نفس آقا جون تو خانه!
با این حساب اگر کسی از قلم نیفتاده باشد همه آمده اند به جز اسماعیل، پرویز، افراسیاب، تهمینه، پوران خانوم، نیلو، بچه های جهان بی بی، حاج میرآقا و پسراش، میرسعادت، میر بزرگ ( چاو افتاده رفته راهزنی با اینکه صدای خوبی دارد )، میر صیّاد، میر یعقوب، میر یحیی و دختراش فخری السادات و فرح السادات و عیالش ظریف خانوم و چند نفر از قلم افتاده ی دیگر.
آخر شب، سهراب رفته سر جاده پیشواز دوستش که دارد از تهران می آید. از تعریف های سهراب می خورَد پسر خوبی باشد. امروز کریم کوتوله هم آمده بود.
سوم فروردین هزار و سیصد و چهل و یک
سهراب و علی ( دوستِ سهراب ) نیمه های شب رسیدند خانه. دلواپس بودیم. مادر زیر باران ایستاده بود جلوی در، چشم به راه. هر دو یک لا پیراهن بودند و خیس، عین بید می لرزیدند. توی راهِ آمدن، کت و پالتوشان را داده بودند به دو جذامی آسمان جُل. مادر خشکشان کرد و رخت و لباس گرم داد بهشان. گفت، پالتوی خدا بیامرز آقاجون بود. جل اطلس به تن دریوزه! سهراب گفت، سردشون بود مادر. علی گفت، خیلی سردشون بود. من گفتم، می میری بچه، بار آخرت باشه. علی خجالت کشید. چرا مهمان را خجالت دادم من؟ظهر، رفتم کنارشان کنج ایوان. اختلاط می کردند و چای می خوردند. گفتم، مرحبا، مرد به شما میگن؛ که نشستیم به حرف. پروانه بیخ حوض نشسته بود با ماهی قرمز بازی می کرد. علی گفت، این ماهی چرا تنهاست؟ سهراب گفت، به رسم کرگدن. نفهمیدم یعنی چی. علی از کیفش یک دسته کلید در آورد. از من پرسید ستارخان رو می شناسی؟ گفتم، بله. گفت این دسته کلید برای ستارخان بوده. از برادر زاده اش رسیده به من، من هم می دمش به شما و دسته کلید را داد به من. علی سرما خورده و سرفه می کنه.
طرف غروب، لبِ بوم کباب باد می زدم که حوری را دیدم. دختر بالغ همسایه؛ زیر نارون نشسته بود و ساکت بود. یک جوری بود، هر چه فکر می کنم نمی فهمم چه جوری.
ادامه دارد...
