تبليغاتX
موز ماهی - بخشی از خاطرات منوچهر سپهری (برای اولین بار) 4
 

موز ماهی
[جانوریست که زیاد می خورد]


 

 

ششم فروردین هزار و سیصد و چهل و یک

سهراب دیشب دیر آمد خانه. صبح زود رفت قریه ی بالا - ربیعان -  که لاک پشت را بیاورد. مادر با بچه ها رفتند دامنه، سر خاکِ آقاجون و حوری و رفتگان. من ماندم منتظر میرزا که نیامد. رسول را فرستادم پی اش خبر بگیرد. رفته بود شهر با مش باقر. دسته کلید ستار خان را نگاه کردم. شک دارم راست باشه. چرا شک دارم؟ زدمش به میخ دیوار. دلم گرفت. هوای آقا جون زد به سرم. یادش افتادم که داشت اتاق سهراب را آبی می کرد؛ می گفت اتاق سهراب باید آبی باشه. در اتاق را هل دادم. باز بود. رفتم تو. روسریِ پروانه تا شده روی طاقچه بود. یخدان حلب مادر را هم رویش چیت زری کشیده، گذاشته کنج اتاق و یک جفت گلاب پاش، مَشرَبه، آینه و قلمدان آقا جون را هم گذاشته رو یخدان.

چند ماهی بود که نرفته بودم تو آن اتاق. خورشید از پنجره می ریخت تو، می افتاد تو آینه و می چسبید به طاق. دیوار اتاق پر بود از کاغذ بریده های به خطِ خوش نوشته شده. چند تا از نوشته ها را برای خودم نوشتم و الان اینجا پاکنویس می کنم:

* من براستی کسی ام که فرزندم گم شده است

ولی یافتن مردان دشوار نیست

ای دوست، من نه می گریم، نه شیون می کنم و نه از تو سهمی دارم

تاریکی دو پاره گشته است و من اینجا از هر آلودگی رسته، مسکن دارم.

* همه ی چیزهای ساخته شده ناپاینده اند، رنج اند. کالبد ناپاینده است. آن چه ناپاینده است رنج است...

* به سان ژاله ای بر نیلوفر - صفحه 259 / پاشایی/ بودا

* سگ گفت: نمی گذارم از کنارم بگذری

گرگ جواب داد: نه از کنارت، بلکه از درونت می گذرم، زیرا که من گرسنه ام...

* زود باشید ببینم، دگمه های پالتوتان را ببندید راه بیفتیم - پروست / طرف خانه سوان

* مرد قدسی چون به نیروانا رسد، همواره نیکبخت و آسوده است.

* لواشک آلو، برگه ی هلو، تو شاعری یا تاجر؟؟ (که این یکی دستخطِ سهراب نبود و یکی دیگر با مِداد آن را نوشته )

* اسب حیوان نجیبی است و کبوتر زیباست.

* جگر سیاه – سبزی – شیر – گوجه – گرمک، منبع ویتامین A

جوانه گندم، ویتامین B

پرتقال – سیب – فلفل سبز – لیمو عمانی – نارنج، ویتامین C

اسفناج – گل کلم، ویتامین K

آفتابگردان، ویتامین E

نور آفتاب – تمام ماهی های دریا، ویتامین D

* چونان که پیل سِتُرگ و تناور به گونه ی نیلوفر

که چون میلش به گوشه های جنگل باشد

گلّه را ترک می گوید

به کردار کرگدن تنها سفر کن...

روی دیوار عکس یک زن را هم زده و زیرش نوشته: بزرگ است و از اهالی امروز است. آه، فروغ...

نمی شناسمش. نزدیک ظهر از اتاق آمدم توی حیاط. از بوی عود گیج بودم و روی هوا سر می خوردم؛ انگار از خلاء آمده باشم بیرون. بیخ حوض زانو زدم و سرم را کردم توی آب. چشمهایم را باز کردم. ماهی قرمز توی حوض بی تابی می کرد. یکجوری بود که تا امروز اینجوری ندیده بودمش. برایش خرده نان ریختم، آرام نگرفت.

عصر، سهراب لاک پشت را آورد. کاهو گذاشتیم جلوش نخورد. انداختیمش توی حوض، تَنگِ ماهی قرمز.

 

هفتم فروردین هزار و سیصد و چهل و یک

دستم می لرزد؛ نه، تمام تنم. ترس مثل خوره ریخته به جانم از گرگ و میش سحر که با صدای گریه ی رعنا از خواب افتادم بیرون. از صبح، زیج نشسته ام تَنگِ مادر و نمی توانم تکان بخورم. صبح، رعنا رفته توی حیاط و دیده لاک پشت دارد ماهی قرمز را می خورد. به سهراب گفتم، می بینی؟ شبیخون زده به ما این گرگ تو لباس بره. این ماره توی این لاک. سهراب گفت، من چه می دونستم؟ من نمی تونم عجایب رو پیش بینی کنم. هیچکس نمی تونه.

میرزا امروز هم آمد. تا یکی می میرد مثل مرده شور پیدایش می شود. بهش گفتم، برو میرزا، برگرد خانه ات. تو هنوز توی ماضی و مضارع مانده ای. تو خیلی چیزها نمی دانی. هنوز قاعده را نمی فهمی، چطور استثنا را به تو شرح دهم! اگر بگویم جَخ امروز چه رویدادی شده گه گیج می شوی عینهو گوساله توی گِل. میرزا گریه کرد. من لاک پشت را با کلنگ له کردم. مادر دارد نماز وحشت می خواند.

 

ادامه دارد...

 


+ به قلم یونس لطفی در  چهارشنبه 1387/02/11 ، ساعت 1:50  |