هشتم فروردین هزار و سیصد و چهل و یک
دیشب کابوس دیدم: جمعیتی حلقه شده اند دور هم و یکی دارد دفترچه خاطرات من را برایشان می خواند. از خواب پریدم. چه خواب غریبی؛ انگار یکی را لخت کنی و توی بازار برقصانی اش. بی خوابی زده به سرم و آبادی عین قبرستان، خاموش است.
نهم فروردین هزار و سیصد و چهل و یک
تَرَکِ پشت دستهام امانم را بریده. پروانه، پریروز ده شاهی از تو جوی پیدا کرده و رفته برای دست من روغن خریده. من هم در عوض موهاش رو چل گیس بافتم.
در کل، امروز سرحال نبودم که بَست ماندم تو اتاق و کتاب "نهج الادب" تصنیفِ "نجم الغنی خان صاحب رامپوری" را مطالعه ای کردم که بسیار نوشته ی جامع و بسیار خوبی است و یک جا تو صفحه ی سی و پنج، نکته ای راجع به مصدر داده که نمی دانستم. گفته در فارسی قدیم "تن" علامت مصدر بوده که توی فارسی امروز شده "دن". مثلاً غلطیدن که در اصل غلطیتن بوده و از جهتِ قرب مخرج، تا، به دال بدل شده که نمی دانستم.
دهم فروردین هزار و سیصد و چهل و یک
کله ی سحر، سهراب با کریم کوتوله نشسته بودند روی پله، پرتقال می خوردند. حاج میر آقا، تنها آمد عید دیدنی. یک ماه می شد ندیده بودمش و او به اندازه ی هزار و یک ماه پیر شده بود. آرامش خاطر نعمت بزرگی است. خواست پروانه را ببوسد، پروانه فرار کرد. گفتم بزرگ شده میر آقا، حیا می کنه. میر آقا خندید و گفت عروس خودمه. چای خورد و سفره ی دلش را باز کرد. می گفت پسرام دارن میرن شهر واسه کار. برای فخری و فرح شوهر پیدا شده از قریه ی دیگه. داریم تنها می شیم من و ظریف خانوم. کاسه ی سفالی سبزه از دست مادر افتاد و شکست. میرزا پیدایش شد. امروز تا شب نگهش داشتم و هر چه از فعل وفاعل و مفعول بود توی دستور زبان بهش گفتم. سرش داد می زنم اما به مرگ خودش توی سرش فرو نمی رود که نمی رود. می گویم در جمله ی "ماستِ من ترش نیست"، "ترش" صفتِ "ماست" نمی تواند باشد، چون فعل "نیست" ترشی ماست را نفی می کند، همین. اما نمی فهمد همین معادله ی ساده را و عین گاو خیره می ماند به دهان آدم. می گویم سخت است میرزا؟ هان؟ سخت است؟ پس برو دکانِ بابات و نگذار ماستت بترشد. فقط اینجوری از قید این جمله رها می شوی. اشک می ریخت. سرش داد زدم و با ترکه ی گیلاس زدم روی انگشتهاش. گریه اش گرفت و گم شد بیرون. از پنجره دیدم، سهراب اشکِ میرزا را پاک کرد و انگشتهایش را گرفت توی دستهایش. او چه فکر می کند؟ می خواهد مسیح باشد توی این روزگار ناجور چلیپا ساز؟!
چند روز پیش بیخ حیاط، این مسیح مجسم را دیدم که داشت مخفیانه دفتر چه خاطرات مرا دید می زد.
ادامه دارد...

