یازده فروردین هزار و سیصد و چهل و یک
امروز مهمانی داشتیم که شاید همین روزها بشود زنم. نَرمین، دختر آقای آل آقا، دوستِ رعنا. طرفِ ظهر از خانه رفتم بیرون و توی آبادی چرخی زدم. پشت کاجستان، سهراب را دیدم. تنها نشسته بود و به گل سوسن می گفت: شما.
زیر لب آواز خواندم. توی رود آب تنی کردم. آمدم خانه و جریان نرمین را به مادر گفتم. مادر گفت، لقمه اندازه ی دهانت بگیر. تو خودت خوشگلی که زن خوشگل می خوای؟!
توی آینه خودم را دیدم؛ دماغم بزرگ است و پیشانی ام کوتاه. با مشت کوبیدم به دیوار که سه تا از انگشت هایم درجا شکست.
...
سیزده فروردین هزار و سیصد و شصت
نوزده سال از آخرین یادداشت هایم می گذرد. امروز اسبِ میرزا مُرد؛ اسبِ سیاه میرزا. افتاده بود پشتِ باغ انار، باد کرده بود و دست و پایش رو به هوا بود. باران به دهانش می بارید.
امروز نوزده سال پیش، خانواده جمع بودیم کنار رودخانه اما حالا به رسم این چرخ نامراد من بی کس و تنهام. الان نشسته ام کنار رودخانه و دارم می نویسم؛ انگار توی تمام این نوزده سال، مدام همین جا لبِ رودخانه نشسته ام و گذر عمر دیده ام. من توی این نوزده سال چند بار مرده ام؟ چطور تحمل آورده ام این همه مرگ را؟
مادر مرده است. رعنا مرده است. خان آقا، عمو مراد، مش باقر، رفیع آقا، دکتر شریف، میربزرگ، میریحیی، پوران خانم، افراسیاب، معصومه، قلیچ، ملّا، حنا، زهرا خانوم، آقای جاودانی، سیدداوود، کریم، فروغ و خیلی ها، خیلی ها که خاطرم نیست و از قلم انداخته ام. پروانه رفته است تهران، شده عضو ارکستر سمفونیکِ ملی ایران؛ ویُلنسل می زند و چه خوب هم می زند. دیوارهای خانه اش هم پر است از نقاشی های سهراب...
سهراب مرده است و دیگر نیست، مثل مادر، رعنا، نرمین...
حالا فقط من مانده ام و فرخ بیچاره ی بی مادر و دسته کلید ستارخان که علی، علی حاتمی، دوست سهراب داده اش به من.
تمام.

