می توانی لباس هایت را بکنی، جوراب هایت را بشوری و بندازی روی بند،کفش هایت را جفت کنی بیخ پاگرد، زیر سماور را بگیرانی و بنشینی جلوی...
می توانی اگر بخواهی، حتی اگر نخواهی هم می توانی... می توانی... حتی اگر هوا دم کرده باشد و برف نشسته باشد روی بام و خیابان یخ زده باشد. حتی اگر چشم از پشت دود مه را نبیند، گوش از پشت مه، بوق را نشنود... حتی اگر خاکستری، صورتی را، سبز را وآبی را و سفید را پوشانده باشد... حتی اگر خانه پر باشد از افراد و اقوام و تو تنها باشی باز هم می توانی بنشینی جلوی...
می توانی حتی اگر بدهکار باشی، حتی اگر بستانکار باشی می توانی بنشینی جلوی...
حتی اگر نویسنده مورد علاقه ات تولستوی باشد، کارگردان مورد علاقه ات برگمان، بازیگر: تقی ظهوری، نقاش: ون گوگ، شاعر: ایرج میرزا، آهنگساز: یانی، خواننده: محمد اصفهانی، میوه: سیب، حیوان: فیل... باز هم می توانی حتی اگر مسواک نزده باشی و دهانت بو بدهد، حتی اگر دماغت کج باشد، سینه مؤنثت صاف، باسن مذکرت هیچ، کله مبارکت پوچ. حتی اگر بدریخت باشی، حتی اگر صدای زنانه ات سبیلت را بترساند یا صدای مردانه ات ماتیکت را پاک کند. حتی اگر ترنج محسن نامجو را نشنیده باشی، حتی اگر خود محسن نامجو باشی. حتی اگر بد خط باشی یا خودکارت ننویسد یا کاغذت ته کشیده باشد، حتی اگر شب باشد یا دیشب باشد یا پریشب باشد یا روز باز هم می توانی بنشینی جلوی...
حتی اگر رئیس جمهور محترم را دوست نداشته باشی با همه نوازش های استانی و نامه های باستانی اش. حتی اگر الف. گنجی رفیق ح. شریعتمداری بود. حتی اگر یک بار بر صفحه تلویزیون روی گلوی بی نظیر بوتو تیز نشده باشی یا تیز شده باشی اما از سرنوشت آن گلوی خوش تراش بی خبر باشی... حتی اگر از همه جا بی خبر باشی، حتی اگر از همه جا با خبر باشی: از حمام همسایه، تاخیر خواهر، چرت برادر، قلب مادر، شیطنت پدر، خلوت بازیگر... میتوانی... حتی اگر نباشی... حتی اگر نخواهی باز هم می توانی بنشینی جلوی...
حتی اگر نتوانی بنشینی باز هم می توانی
می توانی بایستی جلوی کامپیوترت و بروی توی اینترنت قدم بزنی، وبلاگ ها را بچرخی و برای همه منتظرانِ مجازیِ خاکستریِ یخ زده کامنت بگذاری.
تو می توانی...
بعدالتحریر: می توانی آپدیت شوی حتی با پست اراجیف.
من توانستم.

